تا تو باز آیی من هم دوباره عاشق خواهم شد!
Rick: I"m saying it because it"s true. Inside of us, we both know you belong with Victor. You"re part of his work, the thing that keeps him going. If that plane leaves the ground and you"re not with him, you"ll regret it. Maybe not today. Maybe not tomorrow, but soon and for the rest of your life. ریک:من این رو می گم چون حقیقته.ما هر دومون می دونیم که تو به ویکتور تعلق داری.تو بخش مهمی از کار اونی.بخشی که باعث می شه اون به مسیرش ادامه بده.اگه اون هواپیما این جا رو ترک کنه و تو توش نباشی مطمئنم که پشیمون می شی.شاید نه حالا امروز؛یا فردا..اما به زودی برای همه عمرت پشیمون میشی. بخشی از فیلم بی نظیر کازابلانکا که یکی از اون فیلمهاییه که حتی اگر اهل کلاسیک دیدن هم نیستید باید ببینیدش.عشقی که این فیلم به تصویر می کشه از اون رمنس های تکرار نشدنی دنیای سینماست....خیلی عجیبه که فیلمی که دقیقا هفتاد سال پیش ساخته شده اینهمه تازه و با طراوته... خسته بود...از کار،از دردسر،از تنهایی،از فشار و استرس همیشگی که روش بود.این ماشین جلویی لعنتی هم که انقدر آروم حرکت می کرد که انگار اتوبان رو با حیاط خونه شون اشتباه گرفته...اعصابش خرد شده بود.یعنی می دونی تقصیر ماشین جلویی نبود.به هیچ وجه.اما روح آزرده ش بود که می خواست از خودش سلب مسئولیت کنه و بالاخره یکی رو گناهکار جلوه بده...این بود که دیگه کنترلش رو از دست داد.شروع کرد به چراغ زدن..یه مدت که گذشت بوق رو هم اضافه کرد...چند بار سعی کرد از چپ یا راست سبقت بگیره اما تعداد زیاد ماشینهای دیگه مانع می شد...سعی کرد دقت کنه که توی اون ماشین لعنتی جلو چه خبره که اینهمه آروم میره.یه پسر و یه دختر...لبخند تمسخر آمیزی زد و یه بوق ممتد و بلند رو چاشنیش کرد...حالش به هم می خورد از اینکه دو نفر بی خیال دنیا بدون توجه به آدمهای دیگه دارند حرف می زنند و می خندند و حس خوبی دارند...خوشبختی دروغینشون واسه ش تهوع آور بود...شاید هم می شد اسم حسش رو گذاشت حسودی...چند تا بوق ممتد که زد ماشین جلویی سرعتش رو زیاد کرد و زیاد و زیادتر...عصبانیت تو چهره پسر راننده جلویی و رضایت رو تو چهره خودش می دید و لذت می برد.ازشون جلو زد و فاتحانه به مسیرش ادامه داد و یه لحظه هم فکر نکرد چقدر لحظه ی خوب،چقدر حسهای قشنگ رو کشته... آره همه ما روزگاری مسافر ماشین جلویی بودیم.همه ما موقع رفتن که می شد،وقتی به سمت اونجایی که باید جدا بشیم می رفتیم بارها از خدا خواستیم که ترافیک باشه و بارها تلاش کردیم با پایین ترین سرعت ممکن حرکت کنیم که چند دقیقه اضافه تر کنار هم باشیم.پس انصاف نیست اگه خیلیهامون،و مهمترینشون خودم، الان راننده ماشین عقبی هستیم آزار بدیم آدمهایی رو که گذشته خودمونند.اگه ما دیگه عاشق نیستیم اگر خیلی وقته که به عشق بی اعتقاد شدیم بیاید سعی کنیم عادت کنیم که تو گوشه گوشه این شهر هنوز آدمهایی هستند که عاشق می شند و یکی رو با تمام وجودشون می خوان...کسایی که همین چند ماه یا چند سال قبل خودمونن..بیاید اگه دیدیم یه ماشینی جلومون داره آروم میره و یه دختر و یه پسر توش هستند بی قراری نکنیم.عجله رو کنار بگذاریم و صبر کنیم به خاطرشون.لحظه هاشون رو خراب نکنیم.شاید اون لحظه ها آخرین لحظات باورشون از عشق باشه...شاید همین فردا اونها هم به جمع ما ملحق بشن.پس همین شب آخر رو ازشون نگیریم.. نمایشگاه کتاب امسال جز یه چرخ کوتاه مدت بدون خرید کتاب هیچ چیزی برای من نداشت.و این برای من یعنی فاجعه...پاهام یارای تنها راه رفتن بین اونهمه آدم رو نداشت.نمی دونم.شاید تنهایی هم داره معنی های خوبش رو برام از دست می ده... دیدی یه مواقعی هی فکر می کنی برات تکست اومده هی دم به دقیقه گوشیت رو نگاه می کنی اما هیچ خبری نیست؟من الان مدتهاست که اینجوریم...با اینکه این نشون از یه واقعیت تلخ داره اما جاتون خالی چقدر هم به خودم می خندم این روزها سر این قضیه...خلاصه موجبات انبساط خاطر است...به گمانم همان یک ذره عقل هم زایل شده. یه دوست عالی یه لطف خیلی خوبی در حق من کرد.از اون اتفاقهایی که شاید دیگه هرگز تو زندگیم تکرار نشه.به خودش هم گفتم.واقعا خوشحالم کرد و ذوق زده...دمت مثل هوای اهواز همیشه گرم! بهرام رادان رو یادتونه تو بی پولی؟یعنی خود من...الان!حالا می فهمم چی می کشید... گردنبند نازنینم رو آقا دزده از گردنم کشید و برد...حالا سعید دیگه گردنبندی که هشت سال داشت رو نداره... زیاده جسارت است... بعد نوشت: دوستان عزیزم بحث ماشین جلویی و عقبی اصلا به من و حال من ربطی پیدا نمی کند.این فقط یک درخواست است برای اینکه مهربانتر باشیم.برای اینکه اگر خودمان از چیزی بی بهره ایم از دیگران دریغش نکنیم.کجای این نوشته من گفتم که چون کسی رو ندارم به دختر پسرها حسودیم می شه آخه؟همه شخصیت ها خیالی و سمبلیک هستند.از دوستانم انتطار دارم نوشته هام رو با دقت تر بخونن... Ken: You"re a suicide case. کِن: تو یه مورد با احتمال خودکشی هستی. In Bruges از این به یعد تکه هایی از فیلمهایی رو که در فاصله ی زمانی بین نوشته هام می بینم در ابتدای نوشته هام قرار خواهم داد...این می تونه هم یه جور معرفی یک سری فیلمهای خوب(اقلا از نظر من) باشه یا یه مرور بر یه سری دیالوگ خوب...کاری بود که مدتها بود می خواستم انجام بدم اما نمی شد...این فیلم رو حتما ببینید...عاشقش می شید بدون شک... بحث شیرین سینما شد و حرف داغ فساد در سینمای ایران که اول بار توسط یه مشت آدم متوهم که فکر می کنند همه ی دنیا در توطئه علیه اونها هستند و در راس اونها مایلی کهن سینما جناب ف.س شروع شد.من از اون آدم و امثال اون آدم ناراحت نمی شم که هیچ به اونها حق هم می دم.اونها بر اساس اعتقادات و ذهن بسته ی خودشون و تعریفی که از فساد دارن حکم صادر می کنند..از نظر اونها دست دادن،روبوسی،یا حتی لمس کردن دوستانه ی دو جنس مخالف مصادیق بارز فساد هستش.خب به اونها حرجی نیست که تربیت و ذهن و تفکراتشون همینه و با ما فرق دارن...اما مثل همیشه آدمهایی هستن که از آب گل آلود ماهی می گیرند...که با همسویی با جریان رسمی دوباره خودشون رو مطرح کنند و از امتیازات خاصه بهره مند بشن...یکی از اونها که این مدت واقعا حالم رو بهم زد پرستو صالحی بود...خانم صالحی چه راحت خودت رو فروختی و دوباره مطرح کردی خودت رو که تقریبا یه بازیگر فراموش شده بودی... مسیح علی نژاد عزیز از نویسندگان و صد البته انسانهای بی نظیری ست که می شناسم.البته هیچ گاه پیش نیامد که از نزدیک ببینمش یا با او صحبت کنم اما کارها و نوشته ها و فکر بی نطیرش که همیشه دوست داشتنی ست و از گوشه و کنار هم می دانم که چه نازنین بانوییست...آنها که نام خدا به عاریت گرفته اند و خود را محق و دارای اختیار و مذهبی می دانند این روزها اذیت و آزار فراوانی به او روا می دارند...چند عکس که مسیح در طبیعت یا در جاهای مختلف گرفته رو پخش کردن در سایتهاشون و به تمسخر گرفته اند خود را و هر آنچه از خدا و مذهب باقی مانده بود...اینان دین جدیدی آورده اند که در آن توهین و مسخره کردن و دروغ بستن اگر به مخالفت باشد رواست و اگر در قبال تو باشد مستوجب انتقام...لعنت... ای آنکه دیده دوخته ای بر خلیج فارس این روزها راه که می روی در خیابان،از کنار پارک یا میدانگاهی کوچک پوشیده از چمن خیس که می گذری یک نفس عمیق ریه هایت را مهمان کن...این رایحه برای من عطر زندگیست...انرژی مثبت خالص...از آن هاست که آدم را وسوسه می کند عاشق شود...آدمیزاد است دیگر...باید وسوسه هایش را کنترل کند! کسی می داند که چرا من مدتیست خواب نمی بینم؟عجیب است برای منی که هر شب خواب می دیدم...شاید رویاهایم نیز پی برده اند به روزگار خالی از احساس و معنی این روزهایم. این روزها توی فیس بوک ترجیح می دم به پیج مردمان بلاد کفر هم سری بزنم....چیزی که خیلی برایم عجیب است دیدن یک سری احساسات مشترک بین المللی ست...از بس که در مخ بی صاحب ما فرو کرده اند که آنها با ما فرق دارند باورم نمی شود گاهی که یک سری حس ها یک سری حرفها یک سری اتفاقات و خاطرات انسانی ست و ربطی به محل ندارد. بیست و چهارم فروردین تولدم بود...یکی از همان تولدهای معمولی بدون اتفاق...خیلی طعنه آمیزه که بعد از پنج سال حتی یک نفر هم اینجا به من تبریک نمی گه...حتی کسی یادش هم نیست...شادباش روزهای ناخجسته شیرین نیست...اما کاش خجسته می خواندش کسی برایم... از دوستانم،از آدمها خسته ام...دلم آدمهای جدید و دنیاهای جدید می خواد... این روزها بی هیچ دلیل خاصی این شعر را زمزمه می کنم...حس خوبی دارد لعنتی: همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی همین... برای چیدن گل سرخ نه اره بیاور نه تبر! برای کشتن من نه کوه و نه واژه، برای مرده من،نه اندوه آسمان و نه گور زمین، ممنونم از همه ی دوستان خیلی خیلی عزیزم که توی این مدت که از سال جدید می گذره با پیامهای مهربونشون و حرفهای گرم و دوست داشتنی شون حال این روزهای من رو بهاری تر کردند...واقعا خوشحالم که اینجا این همه آدم خوب هست... امروز تولد یه دوست خیلی خیلی عزیزه که من تعدادی از بهترین خاطرات زندگیم رو باهاش تجربه کردم...از اونجایی که یه سری اختلافات باعث شدن بارها و بارها رابطه ی ما نوسان داشته باشه و حتی برای مدتهای مختلف قطع بشه و زمانی که توش به سر می بریم یکی از اون زمانهاییه که حدود هشت ماهه اصلا با هم در ارتباط نبودیم من نمی تونم یا شاید هم روم نمیشه که بهش زنگ بزنم یا تکست بدم پس تصمیم گرفتم که اینجا براش یه پست بنویسم و بهش تبریک بگم...نمی دونم که هنوز به اینجا سر می زنه یا نه...تنها کاری هم که از دستم بر میاد اینه که آرزو کنم که بیاد و این رو ببینه...پس اگر دیدی برات آرزو دارم که همیشه سالم باشی و آرام و شاد و موفق...دلم برای همه ی اون لحظات و خاطرات خوب مشترکمون تنگ شده...دلم گاه و بیگاه برای توی لعنتی هم تنگ میشه...البته می دونم که خیلی مغرور تر از این حرفهایی که بخواهی اصلا به روی خودت بیاری...ولی...هیچ...چقدر تلخه که بعد از اینهمه سال من حتی نتونستم که یک هدیه ی تولد به تو بدم....ولی باور کن من همیشه دلتنگ تو و همه ی حسهای خوب کنار تو و در حضور تو هستم و خواهم بود...کاش هنوز انقدر مهربان باشی که گاهی در خلوتت یادم کنی...دوست عزیزم برات یه سال عالی و سرشار از هر آنچه که می خواهی آرزو می کنم....امسال بالاخره سال تو خواهد بود...مطمئنم...تولدت مبارک... این پست مخاطب خاص دارد و مستقیما برای دوست قدیمی و عزیزم خانم سحر قلندری نوشته شده است...چه بخواند و چه نخواند...همین حدس می زنم هوا روشن خواهد شد بعدها می فهمید! گاه باید از شدت سادگی حالا فقط یکی دو صبح دیگر تحملم کنید، دیدی هوا روشن شد! آخرین ثانیه های این سال عجیب آرام آرام می گذرد.اهل قضاوت در مورد سال نیستم...اما کامم تلخ است...شیرین نیست حداقل...و دستانم عاجز...و چشمانم گاه تیز و گاه نا بینا...و حواس پنجگانه انگار سالهاست به مرخصی رفته اند...نمی دانم...سال با همه ی بد و خوبش دارد می رود که نو شود...بد نیست اگر سال آینده هم همین گونه بگذرد اما... امروز که داشتم نوشته های وبلاگم رو مرتب می کردم متوجه شدم از ابتدای سال نود تا امروز فقط یازده مطلب نوشتم...سعی کردم زیاد صفحه های سفید را آلوده ی افکار مغشوشم نسازم...نمی شود ننویسی ننویس...اما سعی کن اگر می نویسی هر نوشته ات حتی به زعم خودت اتفاقی رقم زند یا باشد در تاریخ نگارش تو...امسال اما قصد دارم رویه ام را تغییر دهم..می خواهم بیشتر از افکارم بنویسم...ایده هایم و نطراتم را بیشتر با شما در میان بگذارم..بیشتر به شما سر بزنم...به سبک قدیم ترها...حالا نه که فکر کنی مثل گلی(که این دختر منبع فکر و ایده است و همیشه به دریای بیکران موضوعات و نوشته هایش غبطه خورده ام)هر روز می توانم پستی بنویسم...اما کمینه بیست نوشته خواهم نوشت تا پایان امسال... یه نکته ی عجیب که واقعا نظر من رو به خودش جلب کرده اینه که من در آغاز کار وبلاگم یه پست نوشته م به اسم «خدایا خسته ام اما انگار نه انگار» که به زعم خودم به شدت کار ضعیفیه...حالا هر چه هم که هست مربوط به حال آن رزهای من است و در زمان خودش جالب..اما اصلا قابل مقایسه با سبک امروز من نیست...حالا نکته اینجاست که بارها و بارها آدمهای مختلف به وبلاگ من سر می زنند و برای اون پست کامتت می گذارند...واقعا سخته درکش برای من که چه جوری برای پستهای جدید نظر گذاشته نمی شه اما این پست از داخل آرشیو این تعداد بازدید کننده داره...این هم از رازهای سر به مهر این وبلاگ خواهد بود... اگر دست من بود خب اگر دست من بود...اگر دست ما بود شاید این اتفاق ها می افتاد...اما حالا که خیلی چیزها دست ما نیست چه باید کرد؟باید بنشینیم و دست روی دست بگذاریم؟باید همه ی اتفاقهای گذشته را مثل گیاهی که دوست می داریم مراقبت کنیم و پرورش دهیم؟دلم می گیرد وقتی در وبلاگها در میان عزیزترین دوستانم که می گردم همه جایی در گذشته گیر کرده اند...و طعنه آمیز آن که افتخار می کنند...حالا شکست عشقی باشد،مرگ عزیزی یا خیانتی یا اتفاق بدی یا هر چه...همه در نقطه ای از زندگی در گذشته گیر کرده اند و هی به آن اشاره می کنند و هی در مورد آن می نویسند و می نویسند و می نویسند...نمی گویم خودم از آن دسته آدمها نیستم که هستم و شدیدا هم درگیر چنین قضایایی بوده ام...دردناک است...این روزها این اتفاق بدتر هم شده...چه در وبلاگها چه در دنیای واقعی...همه چسبیده ایم به یک جای داغون قدیم ها...مازوخیسم تاریخی ما ایرانیان که از دیرباز تا کنون با ما بوده...امسال می خوام همه تون رو دعوت کنم به یه انقلاب ذهنی..بیاید همه با هم یک بار برای همیشه از گذشته بکنیم و چشممون رو به آینده برگردونیم..بیاید گذشته رو رها کنیم و توی حال زندگی کنیم...این مهمترین بخش این نوشته ست...اگر تو این تصمیم با من هم قدمی تو بخش کامنتها بهم بگو تا بدونیم تنها نیستیم... نه امپراطورم قصد دارم اگر خدا بخواهد امسال دوستان بیشتری داشته باشم و تا می شود حقیقی باشند...دوستیهایی که صرفا از پشت امواج هستند خسته ام می کنند...دوستی دختر و پسر ندارد...هم جنس و جنس مخالف ندارد...دوست باید باشد..باید گاهی جلویش بنشینی در یک کافه و قهوه ات را مزه کنی و پکی به سیگارت بزنی و از پشت مهِ دود سیگار ببینی اش و با او حرف بزنی و تغییرات چهره اش را حالاتش را درک کنی و حتی لبخندش را ببینی...دوست باید باشد....باید گاهی که دلت می گیرد گوشی را برداری و بگیری اش و با او حرف بزنی...دوست باید باشد...باید گاهی وقتی دلت پر بود یک اس ام اس برایش بفرستی و همه ی حرفهایت را بگویی و اگر شد حتی ساعتها مسیج بازی کنی...دوستی هایی که باید صبر کنی برای حرف زدن و هی درد دلهایت را بنویسی و اینتر بزنی به خدا که دوستی نیست...من به آدمها...به خود واقعیشان احتیاج دارم... مدتهاست یه آلبوم خوب،یه ترانه ی عالی،یه اتفاق نشنیدم... آخ اتفاق...اتفاق...اتفاق...اگر که بیفتد...اگر که خسته نباشیم دیگر و شاد باشیم و لبخند بزنیم و حرفهای زیبا بر لبانمان جاری و دلهایمان آرام و سلامت قرین راهمان باشد آنگاه می توان گفت که سال تحویل شده است...و گر نه بقیه اش همه حرف است...مثل همه ی این سالها... از همین لحظه به بعد و همین... و اکنون ذهن من سرشار از حرفهای ناگفته است و این دست را یارای نوشتن نیست...نمی دانم چرا...و این منم...روزها سرشار از ایده های ناب و بی مجال و شب هنگام مجال نوشتن هست و یارای نوشتن نه...پارادوکس غریبی ست... لطفا شما بیایید واسطه ی من و اگر بخواهم حال این روزها را در قالب کلمات بگنجانم چیزی نخواهد بود جز یک کلمه...بد...گویی زندگی خوش ندارد لبخند ما را تحمل کند یا مثلا با خودش می گوید هه این پسرک لیاقت شادی را ندارد.بگذار آدمش کنیم...و من همچنان چشم به راه یک آرامش ادامه دار یا یک لبخند غیر اتفاقی یا حتی...بگذریم...کاش لا اقل می فهمیدیم مشکل دنیا با این دل صاحب مرده مان چیست؟ می گویم من از میان شما این روزها از همه ی انسانهای اطرافم می ترسم...همه انگار غریبه هاییند که در کمین من نشسته اند تا به حرفی به بهانه ای ببرند همه ی آنچه برایم مانده را... از من خسته چه صحبتی خسته ام این هفته ها و روزها....خسته... به خدا من از بعضی حروف بی حوصله می ترسم! مدتها نبودم...نمی نوشتم...چون چیری نبود برای نوشتن و اگر هم بود دستی نبود که یارای قلم را داشته باشد و بنویسد...بس که ضعیف شده ایم این روزها و مشغله داریم و دور و برمان را شلوغ کرده ایم و به هیچی هم که نمی رسیم و ... بعضی از آدمها رقت انگیز هستند.تکلیفشان با خودشان مشخص نیست.نیستند..خوب نیستند...آن چیزی نیستند که همه می گویند...آشنایشان که می شوی...تجربه شان که می کنی نمی بینیشان...نیستند...آنچه می گویند نیستند لعنتیها... همه چیز وحشتناک و با سرعتی سرسام آور دارد تغییر می کند..همه اش هم به سمت بدتر شدن...من می دانم...من مرده شما زنده....دلم برای خیلی ها تنگ خواهد شد...نگو نه...من مطمئنم...صبر داشته باش و تماشا کن... کاش کسی در راه باشد چقدر گفتم حال همه ما خوبست و باز خب راستش را بخواهی عاقلی نه؟بگو که هستی؟نیستی؟...مهم نیست...تحمل می کنم...ولی تو را به هر آنچه مقدس می شماری...هوایم را داشته باش...به خدا من از بعضی حروف بی حوصله می ترسم از زمستان آمده بودم سید علی صالحی ای کاش دهم شهریور یکهزار و سیصد و نود را در پاریس می گذراندم.در آن پارک بزرگ نزدیک برج،روی نیمکتی که راس ساعت پنج بعد از ظهر با خداحافظی آرام آرام خورشید تاریک می شود.و من همین طور که خنکای دل چسب نیمکت را می چشیدم به ایفل خیره می شدم و به تو فکر می کردم...یا مثلا در لندن بودم و راس ساعت دوازده وقتی بیگ بن آخرین ضربه را می نواخت از روی پل بزرگ به داخل تیمز می پریدم و نام تو را با همه وجود فریاد می زدم...یا نه!مهاجری تنها و غریب بودم در نیویورک که مست و لا یعقل از بار در می آمدم و راس ساعت دو نیمه شب در خیابانهای شلوغ قدم می زدم و مجسمه را که از دور می دیدم تو را تصور می کردم و عشق بازیهای آزاد و رهایمان را...چه می شد همین لحظه از همین روز به جای اینجا که هستم و تلخ است و لحظه لحظه هایش آرامش و شادیم را ذره ذره می بلعد در پراگ بودم و بادخترکی زیبا می رقصیدیم و رقص که تمام می شد دست در دست با او در آرامش بی نظیر شهر قدم می زدیم و من در تمام مدت به تو فکر می کردم و تمام لحظه های آرامش کنار تو و دخترک را کنار درب منزلش ترک می کردم بی آنکه حتی ببوسمش....کاش می شد در ساعت سه و پنج دقیقه نیمه شب اول سپتامبر روی قایق کوچکی می نشستم و آرام درمیان کوچه پس کوچه های ونیز پارو می زدم و همینطور که ترانه ی مشترک نداشته مان را با صدای بلند می خواندم به بلم ران کناری سلام بلند و شادی میدادم و از زیر پل می گذشتم...یا همان مرد جهانگرد رویایمان می شدم که در استانبول و رم و میلان و بخارست و بلگراد و مارسی و بروژ و امستردام و وین و برلین و برن و زوریخ و فلورانس اطراق کرده و در خیابانهایشان به یاد تو قدم زده و در کافه ها به سلامتی تو نوشیده و شبها در کنار یک فنجان قهوه ی غلیظ برای تو نامه نوشته و روی نامه خوابش برده و صبح زن صاحب مسافرخانه را با نام تو صدا کرده...تازه می شد حتی مسافر ساده ای باشم که میان خرابه های تخت جمشید می گردد و ضجه می زند نبودنت را و برای سنگها خاطرات خوش روزگاران گدشته را می گوید...یا ولگردی کثیف باشم که زیر پل الله وردیخان زندگی می کند و هر شب با زاینده رود به یاد تو عشقبازی می کردم...هیچ کدام اینها هم که نبود می شد لا اقل روی دیوار بزرگ چین نشست و به یاد تو چای خورد...گرچه هیچ کجای جهان گوشه ی گرم آغوش تو نمی شد اما...ای کاش من این شب ها جایی بودم به جز این جا که هستم... همیشه دوست داشتم طوری زندگی کنم که در کمتر از ده دقیقه بتونم از همه ی اونچه که دارم دل بکنم...امروز که به زندگیم نگاه می کنم زندگیم سرشار از آدمها و چیزها و خاطراتی هستش که شاید با گذر قرنها هم نشه ازشون دل کند...و چه خوب که نه آدمها نه خاطرات تلخ نیستند...من امروز از اینجا که ایستاده ام به همه ی دنیا با صدای بلند می فهمانم که احساس خوشبختی می کنم... زرین برات خوشحالم...از صمیم قلب... زنگ زدم که بگویم زنگ زدم که بگویم بی من فروغ نخوان زنگ زدم که بگویم زنگ زدم که همه ی اینها را بگویم از بانوی مهربان و بزرگ و خوب نیلوفر لاری پور امشب یه دل سیر که نه اما کمی گریه کردم...از معدود کارهایی بود که به این آدم کوکی این روزها چسبید....لبهایتان پر خنده باد اما پیشنهاد می کنم امتحانش کنید....تضمین می کنم حال خوبش را... ممنون بابت روزهای خوب و اینهمه امید و اینهمه اتفاقهای خوب...من یک جنگجو هستم....با همه ی وجودم می جنگم و می خوام که پیروز باشم...آینده م مبهم و نگران کننده ست اما من از همین اوضاع عجیب و غریب یه بهشت می سازم...باید که بسازم....به کمک تو... یه وقتایی آدم زیاد می نویسه اما یه بخشی از اونهمه نوشته رو خیلی بیشتر دوست داره...اما وقتی میان و می خونند و کامنت می گذارن به تنها جایی که دقت نکردن همون بخشه...و اینه که یه وقتایی حس آدم رو از بین می بره.. ماه رمضون...ماه نوستالژیک من...با روزه یا بی روزه این ماه یه حال خوبی داره که خیلی خوبه.... شاد زندگی کنید...سعی کنید به هر چیز مزخرف و بی نمک با نمک بخندید...این جوری دنیا هم جای بهتری میشه...قبلا از "چه" گفتم که می گه: لبخند بزرگترین انتقامی ست که می توانیم از دنیا بگیریم...من که بدجوری این روزها انتقام می گیرم از این دنیای مزخرف لعنتی...به نظرم راه بهتریه از خودکشی... مرد بزرگ،بهترین دوست،برادر...یه کم خودت رو جمع کن...لزومی نداره همه ی عالم و آدم بدونن که ما حالمون خوب نیست یا زندگی داره روی بدش رو به ما نشون می ده...بلند شو و قوی باش..این جوری تسلیم مشکلات دنیا نشو..این تسلیم شدن دقیقا همون چیزیه که دنیا دوست داره که انجام بدی...پس مثل همیشه یاغی باش... همه ی عمر دلگیر و تنها ماندیم...یک بار نشد غربت تموم هم که نه حتی یه گوشه ی دنیا از چشمهای روشنمان ببارد...نمی دانم عیب چشمان ماست یا جنس تنهایمان... در روزگاری که تلخی و غصه نبودم...نه که نباشم نمی شد...ممنونم....شما همه خوبید...همه تون رو دوست دارم.بعصی رو بیش تر...دلم تنگه حسای خوب نوشته هاست...نباید تو زندگی غرق بشم....دیگه نمی شم...اینجا تنها جاییه که آرامش داره و پره از حسای خوب...سلام... دلم می خواست تو اوج ماه آخر بهار یه نامه بنویسم به یه مرد...به یه آدم خوب که این روزها مانندش کم پبدا میشه...بنویسم و ازش عذرخواهی کنم به اندازه ی همه ی مقداری که ما نا مردیم...اندازه ی تمام ترس و منفعت طلبیمون به پاش بیفتم و به تعداد بی عرضگی و دروغگویی و لاف زدنهامون ازش دلجویی کنم و بهش بگم سید برای کیا؟برای ما؟دیدی که ما لیاقتش رو نداشتیم...ننوشتم...امیدوارم هر جایی که هست سرش به سلامت باشه و هر روز قوی تر از روز قبل...کاش بدونه که دل من و خیلیهای دیگه هر روز باهاشه... حالم این روزها عالی نیست...بد هم نیست...زندگی هست...با همه خوبیها و همه ی بدیها...چند هفته ی فوق العاده زو داشتم...زندگی هم بد پیش نمی ره...دنیا داره سبز میشه کم کم...بدیها همیشه هست...مشکلات هم که تا دلت بخواهد...اما اتفاقهایی افتاده و داره می افته و خواهد افتاد که سختیها قابل تحمل به نظر میان...چه می دانم...خدا هوای همه ما را داشته باشد همه ی کسانی که دارید آرام آرام از زندگی من حذف می شوید مرا ببخشید...از صمیم قلب متاسفم...اما کاری که می کنم به نطرم صحیح هستش...پس کنار بیاید باهاش... به خاطر پرستویی در باد هنگامی که تو هلهله می کنی به خاطر یک سرود به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد به خاطر تو این بار نه حتما عموهایت را...خودت را به یاد آر و زندگی را و خیلی چیزهای دیگر را... شاملوی عزیز، کوه و حرفهای نگفته... چاره حتما جز این است که ناله ی شبگیر کنیم!مگه نه؟ اگر شعر می نویسم اگر تلخم این روزها اگر عبور نامهربان باد از میان گیسوها به گریه ام می اندازد اگر تنهایی، این روزها مرگبار است اگر برگهای بهاری شوق مرگ می زایند نه به خاطر اینست که تو نیستی و نه حتی برای جای خالی ات یا بی وفاییت اصلا این شعر برای تو نیست برای عزیزی ست که عشق سالیان است و نقاش زندگی و نیروی عبور از این همه سختی برای بانوی نازنینی است مهربان که شاید روزی ناگهان پیدا شود... و آغوش لحظه هایش را با من قسمت کند برای کسی ست که هست و می دانم روزی خواهد آمد و خستگی تمام این سالهای کشنده را با گرمای دستانمان از تن خواهیم گشود و بعد انتقام همه ی این روزهای سیاه را از دنیا خواهیم گرفت نمایشگاه کتاب تهران - 1390 امروز به عادت تمام این سالها نمایشگاه کتاب بودم...تنها...همان طور که دوست دارم...چقدر کتاب خریدم،چقدر حرف زدم و چقدر بوی دل انگیز کتابها را به ریه هایم فرو دادم...یکی از دلخوشی های بهاری من نمایشگاه کتاب تهران است...که سالی دو یا سه بار می روم و در میان آنهمه خوبی نفسی تازه می کنم... امسال نمایشگاه از نظر تعداد غرفه های مروج خرافه پرستی و فرهنگ عربستان بیش از سالهای گذشته درخشان بود و هین باعث می شود که آدم بتواند در امتداد بعضی راهرو ها حتی بدود و با فراغ بال ناشر خوب بعدی را به گزین گند...و همچنان برادران ناشر به طرز عجیبی مانند یک کتاب فروشی عمل می کنند و کتاب های یکدیگر را می فروشند..اما با همه ی اینها نمایشگاه حس خوبی دارد....هنوز که هنوز است حس خوبی دارد... ممنونم رفیق که در آن قحطی سیگار نمایشگاه درخواست من را قبول کردی و یک نخ وینستون عقابی اعلا به من دادی.باور کن که با همه ی افتضاحی اش نمی دانم چرا خیلی چسبید...ممنونم سید احمد حسینی عزیز با آن سبیل های بی نظیر که اینهمه مهربان کمکم کردی برای انتخاب کتاب شعر و دوستانت را مقدم داشتی و هرگز حتی ثانیه ای کتاب خودت را تبلیغ نکردی.و ممنون برای سی دی...ممنون منا اکبریان عزیز به خاطر لبخند دوست داشتنی ات و این که در اواسط اردیبهشت هنوز برایم آرزوی سالی خوش داری...ممنونم آرمان آرین عزیز به خاطر کتاب بی نظیر اشوزدنگهه و ناراحتم که مجوز ادامه اش را نمی گیری،ممنونم گروس عبدالملکیان خیلی عزیز که اینهمه مهربانی و اینهمه خوبی و دوست داشتنی و منبع استعداد و الهام،ممنونم آسیه احمدی که نمی شناسمت و نمی دانم کتابی که برای تو امضا شده چطور سر از وسایل من در آورده و ممنونم سعید که آنهمه راه برگشتی تا برای دو نفر دیگر از آنها که دوستشان داری کتاب امضا شده از گروس بگیری و برگشتی و سوالهایت را از آن بچه ها پرسیدی و نگذاشتی بعدها پشیمان شوی از نکرده ها... یاد دوران دبیرستان بخیر که برای آن کار دگر به نمایشگاه می رفتیم و عجیب که خوب هم موفق بودیم... بابت پست بد و دوست نداشتنی پایین مرا ببخشید.نمی دانم چرا اینهمه فشار حس می کنم این روزها...مطمئن شده ام که باید خوب بودن را کنار گذاشت تا حدی...و عجیب که دیدم این همه از دوستانم حتی برخی که فکرش را نمی کردم اینهمه درک کردند و اینهمه همدردند... تنهایی های من سالهاست که آن قدر بزرگ شده اند که حتی گاهی روزها می گذرد و من آفتاب را نمی بینم...و خوب وقتی کسی نیست، وقتی می دانی که کسی منتطر تو نمانده راحت تسلیم می شوی...و این دیگر جبر زمانه نیست...می شود انتخاب خودت...
Ilsa: But what about us?
Rick: We"ll always have Paris. We didn"t have, we, we lost it until you came to Casablanca. We got it back last night.
Ilsa: When I said I would never leave you.
Rick: And you never will. But I"ve got a job to do, too. Where I"m going, you can"t follow. What I"ve got to do, you can"t be any part of. Ilsa, I"m no good at being noble, but it doesn"t take much to see that the problems of three little people don"t amount to a hill of beans in this crazy world. Someday you"ll understand that.
[Ilsa lowers her head and begins to cry]
Rick: Now, now...
[Rick gently places his hand under her chin and raises it so their eyes meet]
Rick: Here"s looking at you kid.
ایلسا:پس "ما" چی می شه؟
ریک:ما همیشه پاریس رو خواهیم داشت...یعنی نداشتیم...در واقع از دستش داده بودیم.تا اینکه...تو..تو اومدی کازابلانکا.ما دیشب دوباره به دستش آوردیم.
ایلسا:همون وقتی که من گفتم دیگه هرگز تنهات نمی ذارم.
ریک:و همین طور هم خواهد بود.اما من هم یه کاری دارم که باید انجام بدم.و تو نمی تونی جایی که من دارم میرم بیای.و هرگز نمی تونی بخشی از وظیفه ای که انجام می دم باشی.زیاد نمی تونم ادای آدمهای خوب رو در بیارم اما به زودی همه ما خواهیم دید که مشکلات سه تا انسان کوجک اصلا تو دنیای دیوونه به چشم نمیاد.یه روزی تو هم این رو می فهمی.
ریک:حالا...حالا....برو...
Ray: And you"re trying to shoot me in the fucking head.
Ken: You"re not getting that gun back.
Ken: A great day this has turned out to be. I"m suicidal, me mate tries to kill me, me gun gets nicked and we"re still in fookin" Bruges!
رِی:و تو داری سعی می کنی با گلوله بزنی تو کله ی لعنتی من.
کِن:بهر حال تو اون تفنگ رو پس نمی گیری.
رِی:عجب روز عالی شد...من نزدیک به خودکشی هستم،رفیقم سعی می کنه من رو بکشه،تفنگم ضبط شده و ما هنوز تو این بروژ لعنتی هستیم.
این لقمه با شکمبه ی تو سازگار نیست
زیرا درون آب زلالش بدون شک
ماهی ست پا برهنه عرب،سوسمار نیست
سرانگشت ساده ی همان ستاره ی بی آسمانم...بس،
تا هر بهار به بدرقه فروردین،
هزار پاییز پریشان را گریه کنم.
-هم از این روست که خویشتن را دوست می دارم.
اشاره ی خاموش نگاهی نابهنگامم...بس،
تا معنی از گل سرخ بگیرم و شاعر شوم.
-هم از این روست که تو را دوست می دارم.
تنها کابوس بی بوسه ی رفتن مرا از گفتگوی گهواره بگیر.
من پنجه پندار بر دیدگان دریا کشیده ام
پس شکوفه کن ای نارون،ای چراغ،ای واژه!
اینجا پروانه و پری به رویای مزمور ماه،
دریچه ای برای دل من آورده اند.
-هم از این روست که جهان را دوست می دارم.
مردم، آسوده
آسمان، آبی
ماه...بی خیال و
ستاره به خواب،
و من که باز با همین سیگار لعنتی
راه خود را خواهم رفت.
یعنی یکی یکی می آیید
بالای مزار ماه می نشینید
و آهسته می گویید
این شعر ساده از تو نبود
آسمان یادت داد.
به ستاره رسید.
دیدی هوا روشن شد
مردم،آسوده
آسمان،آبی...!
پشت سرم صدای پرپرِ پروانه می آید
ماه می آید، یک سلسله ستاره...،ستاره ی روشن،
حتی یک عده هنوز...
به خورشید مرخصی می دادم
به شب اضافه کار!
سیگاری روشن می کردم
و با دود
از هواکش کافه بیرون می رفتم...
مه می شدم در خیابان ها
که لا اقل
این همه گم شدن را
اتفاقی کنم
و نه ستاره ای در مشت دارم
اما خودم را
با کسی که خیلی خوشبخت است
اشتباه گرفته ام
و به جای او نفس می کشم
راه می روم
غذا می خورم
می خوابم و ...
چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!
باید با باران یکی شویم
تکلیف تمام رویاهای ما را
همین حروف خیس و خالص و قشنگ می دانند،
دنیا رو به روشنایی شریف آفتاب نهاده است.
این چند واژه مشکل شوید،
من می گویم به احتمال قوی
باید به خواب کتاب و خانه و سکوت برگردید،
اما برنمی گردند،
می گویند الا بلا
تو شاعری
و تو باید ما را به یک ترانه ساده دعوت کنی
ور نه آبرویت را آینه می کنیم
آینه را می شکنیم،
و شکستن هم یکی از همین همراهان خاموش ماست!
ما برهنه زاده می شویم
مبهم و پوشیده به خواب می آییم
بعد هم می رویم
گوشه ی کتابی کهنه
کنار کلماتی که تو ندیده ای،نخوانده ای،نمی دانی!
از بعضی حروف بی حوصله می ترسم
می ترسم از شما به یک جمله ی ناجور
به یک جمله ی مبهم و پر سوال برسم!
بد است دارم راه راست خودم را می روم؟
کاری به کسی ندارم،
برای خودم
گاه همهمه ی حرفی،هوای خوشی،خواب تبسمی...
دیگر از من بی چراغ چه می خواهید؟
کدام کلمه
کو ترانه ای؟
لطفا شما واسطه من و این چند واژه مشکل شوید!
قول می دهم گاهی به احتیاط
اگر شد شاید به یک ترانه،به یک صدا
به یک صحبت ساده قناعت کنم
تو حتی باورت نشد!
آن روز باد می آمد
من هم دروغ گفته بودم به آسمان
یعنی گفته بوذم خوبیم،حالمان خوب است
اما تو عاقل تر از آنی که باورت شود
به هزار امید
تا بر تابستان شانه ات آشیان کنم
اما تنها چشم هایت را لحظه ای نوشیدم
در آن انبوه تن های غمگین اطرافت
جایی نبود برای آشیانم یا حتی نفسی نشستن
شرمسار سرهای آرام گرفته بر شانه هایت
بازگشتم !!!
فردا شاید بروم
و به این زودی برنگردم
بگویم آب تنگ ماهی را عوض کن
و هر وقت قهوه می خوری
فراموش نکن
ته فنجانت را نگاه کنی
و حواست به سرشانه ی پیراهنت هم باشد
که همیشه بعد از سلام
یا پس از خداحافظی
سایه قهوه ای و طلایی و صورتی عجیبی را
که ترکیبی از رنگهای صورتم بود
با خود به یادگاری می برد
بوسه ها و دعاهایت را
به چهار طرف
- و محض احتیاط -
به هشت طرف فوت کن
گاهی به یاد من بیفت
و به سیاره ام نگاه کن
که زیاد دور نیست
. گل سرخی هم ندارد
و اگر به سینما یا تئاتر رفتی
دو بلیط بخر
اما کسی گوشی را بر نداشت...
همچون طوفانی به شیشه ی زندگیم ضربه می زد
وقتی در گرماگرم عرق ریزان تابستان،
پاییز میهمان لحظه هایم بود
وقتی همه چیز سیاه بود
تو بودی که ناجی تن خسته من شدی
تو آمدی و با دستان استوارت پنجره ها را گشودی
تو آمدی و نگاه سبزت پاییز نفرت بار را بهار کرد
تو آمدی و نور آمد و مهربانی تو سقف آرامشم شد
بانوی شبهای کافه و ستاره
از راه دور...سپاس
به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای
به خاطرِ یک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود میبینی
به خاطر یک قصه در سردترینِ شبها تاریکترینِ شبها
به خاطر عروسکهای تو، نه به خاطر انسانه ای بزرگ
به خاطر سنگ فرشی که مرا به تو می رساند، نه به خاطر شاهراه های دور دست
به خاطر کندو ها و زنبورهای کوچک
به خاطر جار سپید ابر در آسمان بزرگ آرام
به خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند
به یاد آر...
| Design By : Pichak |

