تا تو باز آيي من هم دوباره عاشق خواهم شد!
| گفتند کلاغ،شادمان گفتم پر گفتند کبوترانمان ،گفتم پر
گفتند خودت،به اوج انديشيدم در حسرت رنگ آسمان گفتم پر
گفتند مگر پرنده اي؟،خنديدم گفتند تو باختي و من رنجيدم
در بازي کودکان فريبم دادند احساس بزرگ پر زدن را چيدم
آنروز به خاک آشنايم کردند از نغمه ي پرواز جدايم کردند
آن باور آسماني از يادم رفت در پهنه ي اين زمين رهايم کردند
آره...منم يه روزي باور داشتم که ممي تونم پرواز ميکنم...توام باور داشتي!همه باور داشتيم...پرواز رو مي شناختيم،مي خواستيم تا اون بالا بريم...بريم به اوج!
من که نديدم اما مي گن يه روزايي بود قديما که ديدن يه آدم واقعي واسه کسي حسرت نبود!فراووني آدم بود!همه آسموني بودن!همه اهل پرواز...کسي دل به اين دنيا نمي بست!آدما هنوز برده ي پول نشده بودن.همه همديگر رو دوست داشتن،کسي احترام رو با پول نمي خريد،حتي پول احترام نمي آورد!باورت ميشه؟پول احترام نمي آورد!!پول...
چرا ما اينطوري شديم؟چي شد که عقلمون سر خورد اومد پايين تو چشممون؟چي شد که صميميتامون کم شد؟چي شد حريص شديم؟چرا بي معرفت شديم؟چرا ديگه قلبمون واسه دوستامون نمي تپه؟چرا عشق مرد تو اين شهر؟چرا تو همه ي ديگا سر سگ جوشونديم؟چرا...چرا...چرا؟
چرا من ديگه پرواز يادم نمياد؟من...من ميخواستم آدم باشم!!مي خواستم همه رو دوست داشته باشم...مي خواستم اوج بگيرم....برم بالا...تو ابرا!!لعنت به من...لعنت به اين شهر...لعنت به همه چيز...اين بود خاکي که قرار بود آدم رو بگيره؟اينايي که من تو خيابون ميبينم کهن ترين فرهنگ دنيا رو دارن؟...نه عزيز...ما همه...ما همه...هيچي...ما همه خوبيم!!
حالا همه عزم پر گرفتن دارند دستان مرا دوباره مي آزارند
همراه نگاه مات و بي باور من از روي زمين به آسمان مي بارند
گفتند پرنده،گريه ام را ديدند ديوانه ي خاک بودم و فهميدند
گفتم که نمي پرد،نگاهم کردند بر بازي اشتباه من خنديدند
نغمه رضائي
| نوشته شده توسط يه آشنا در يکشنبه 22/2/1387 و ساعت 11:10 عصر | نظرات ديگران() | ||
| من اين سوگند اکيد را مي شکنم و راست مي گويم مي روم که نيايم باز برگردم که بگويي: يک دنده کم دارد اين ماه باز شب از نو شبانه از نو نخودهاي سياه هم که نيستند کلاغ هاي سپيد هم سر به سرِ کسي هم نمي توان گذاشت حالا اين تن اين تو...
مگر سوگندي در کار بود؟نه...نبود...فقط يه مدت رفته بودم که باز بيام!حالا اومدم!!اما خيلي عوض شدم...فکر کنم بزرگ شدم!ديدم به دنيا،احساسم به وبلاگ نويسي،اصلا همه ي احساساتم،تفکراتم،همه عوض شدن!!من اينجام فقط براي ارضاي شهوت نوشتن!!!که روحم رو آزار ميده!!مي خوام اينجا رها باشم...همين! | نوشته شده توسط يه آشنا در پنجشنبه 19/2/1387 و ساعت 11:36 عصر | نظرات ديگران() | ||
| من...خدا....عشق....دوست داشتن.....سرنوشت....حس نو....تفکر...حج...دوري....دلتنگي...اس ام اس...پدر...دوست...اي ميل...آفتاب سوختگي...برنز...شعر...شاعر...کيف سي دي...پري مهربونم...بازم عشق...ابدي...سريال طنز شبانه ي مزخرف مهوع....وبلاگ...هندبال...دست...فيلم....
چه ذهن مغشوشي...من ظرف يک ساعت گذشته به همه ي اين کلمات فکر کردم!!!! اين روزا احساس خوشبختي مي کنم...اما کمتر از هميشه فکر مي کنم....مي خوام دوباره فکر کنم....مي خوام بازم بنويسم...خدايا به اميد تو! چه جالب...من دقيقا سه ماه بود چيزي ننوشته بودم! | نوشته شده توسط يه آشنا در يکشنبه 7/5/1386 و ساعت 12:8 صبح | نظرات ديگران() | ||
| روزي خداوند از پيامبر اسلام پرسيد:((در روز قيامت آمرزش امتت را مي خواهي يا مقام شفاعت را؟))
پيامبر جواب داد:((مقام شفاعت را))
آنگاه خداوند فرمود:((مقام شفاعت را به تو خواهم بخشيد،ولي بگو چرا اين مقام را مي خواهي،در حالي که من قصد آمرزش همه ي امت تو را داشتم؟))
رسول اسلام پاسخ داد:((آنرا مي خواهم تا بتوانم از ميان مردم امتهاي ديگر نيز شفاعت کنم!!!))
اسلام من اين است و پيامبر من اين چنين!!!من را با خودم بسنجيد...من مسلمانترينم!!!! | نوشته شده توسط يه آشنا در جمعه 7/2/1386 و ساعت 10:38 عصر | نظرات ديگران() | ||
| حق با شماست
جناب مرده شور
اين مرده ها آدم نمي شوند
نصف شب مي آيند و
از آدم چراغ مطالعه مي خواهند
هر چه بگويي آخر چرا؟چطور؟
شما که خيلي وقت است مرده ايد
پا روي گور تازه اي مي گذارند و
بوف کور را نشانت مي دهند
و تازه اين وقت شب
طوري صدايشان را بلند مي کنند
که مرده اي از هفتصد سال پيش
مي آيد
((ببخشيد بوف کور نداريد؟))
دنبال چي ميگردي؟؟؟ديگه حرفي واسه گفتن نمونده!!!ميبيني و ميبينيم که چه مي کنند و چه کردند با ما!!!هر چه در تمام اين سالها رشته بوديم پنبه شد!آري عزيز...تمام شد...تازه داشتيم باور مي کرديم که پليس واقعا دوست ماست و خدمتگذار مردم...نه دشمن آنها...يا ابزار گروهي خاص...ولي امروز به صداي 35 ضبط ماشين من و شلوار چند سانتيمتر کوتاه تو بند مي کنند و ارشادمان مي کنند!!!!!خدا را شکر...شکر که در مملکت ما همه را ولو به زور از گناه باز ميدارند...ما اصلاح مي شويم و سهممان تنها لبخند کوچکي ست به غايت تلخ...که مزه ي آن از دهه ي شصت زير زبانمان مانده بود!!!!خدا را شکر...
اصلا ما را با جامعه و زندگان چه کار!!!من به همان دنياي مردگانم برسم!!!شايد الان کسي بيايد و بوف کور بخواهد!!
| نوشته شده توسط يه آشنا در دوشنبه 3/2/1386 و ساعت 11:48 عصر | نظرات ديگران() | ||
| ((سيندرلا))! همه در گم شدن کفش بلور تو چشمشان را بستند بر سر کوچه ي تاريک عبور تو.
ما پسرهاي سر کوچه قد کشيديم... راه ميخانه پر از شيشه ي شيون بود.
(چه غزلهاست دز اين حافظه ي بطري که به ديوان ننوشتندش چه غزلهاست که در خنده ي رندانه ي حافظ نشکفت.) سيندرلا! در زماني که تو با پاي برهنه برگشتي ما پسرهاي سر کوچه پشت ديوار تماشا بوديم تو چه سوگندي را باور داري که مرا، ما را، ما پسرهاي گذر را از تعهد آزاد کند؟
راستي گم شدن کفشي آيا مي توانست مصيبت باشد؟ در زمانيکه برهنه بودن...
چه کسي چشم مرا دزديد؟ چشم مصنوعي من لاي کتابي لب درگاهي بود چه کسي سوت کشيد از پس مهتابي؟
سيندرلا! بايد از گم شدن کفش تو حرفي زد؟ بيم مردن هم اگر باشد؟ در زماني که من از مردن مي ترسم قتل عام همه آهوها را شاهد باش مردن برگ مگر بد نيست زير اين پنجه ي رگبرگ پاييز؟ برگ مي خواست به مهماني گلدان برود برگ مي خواست به حمام زمستان برود چه کسي منکر زخم است به بازوي درخت چه کسي منکر خون است ز پستان انار...؟
ما پسرهاي سر کوچه قد کشيديم که تا چشمه ي الکل بدويم چه کسي چشم مرا له کرد؟ چه کسي پاي مرا دزديد؟ سيندرلا، تو چه خوبي زن شهزاده نشو!
امروز يه کتاب از داستان هاي کوتاه مصطفي مستور مي خوندم...پر از همون داستان کوتاههاي هميشگي!!!ناله و بدبختي و دربدري و بيچارگي!!!!و البته خودکشي...
يادش بخير...من زماني با داستانهاي اسفنديار آبان،چيستا يثربي يا چه ميدونم اون نويسنده اي کتابش انقدر قشنگ بود و دوستش داشتم باعث شد کتاب دست دو رو به عزيزترم کسم هديه بدم-اسم نويسنده ش يادم نيست!-يا هر چي....بغض ميکردم!!!گاهي حتي يکي دو قطره اشکي تو خفا شايد...
اما امشب نه!!!اصلا گرفته هم نشدم با اونهمه بدبختي!!!يعني ديگه بزرگ شدم؟نه اين که بزرگي نيست!!!...فکر کنم دارم سنگ ميشم!!!بي احساس...بي رگ...بي عاطفه!!!بس که بدبختي ديدم دور و برم!!!بس که آدمهاي شهرم غريبه شدن!!!
برم يه نگاهي به نازليِ منيرو بندازم!!!شايد دوباره انقدر حرارتم بالا رفت که سنگ رو ذوب کردم...شايد...برام دعا کنيد! | نوشته شده توسط يه آشنا در دوشنبه 20/1/1386 و ساعت 12:17 صبح | نظرات ديگران() | ||
| دلم تنگ مي شود،همه ي نامها و ترانه ها بر سرانگشت ستاره مي رويند. اوقات ملايم يادهاي من،همين هواي نشستن و ديدن است. خاک را مي بويم،خاک را...کنار زني از قبيله ي بادها. حوصله کن!همه ي آن سالها،جهان دويدنم،کف دستي بود با انعکاس شبنمش بر گهواره ي گياه. و نفسي که ميرفت از همه سو،و باز مي آمد با عطر آسماني نزديک، چندان که دست و روي سايه را در ترنم ابر مشستيم. چه خوش بود آن همه خواب،که پروانه در پوست رنگين کمان، خواب عجيب مرا مي ديد. ما ساده بوديم،ساده! هر سال خدا،در شماليترين حياط همسايه ارغواني از تندر بنفش مي روييد، ارغواني عظيم که کوچه را فرا مي گرفت، و همه ي خانه ها ديوار مشترکي داشت. چه آسان بوديم،آسان...،مثل سادگي مشق و مداد مثل همان چند روز کوچک سبز،که لب ها و گونه ها يکي مي شد. صد سال به سالهاي ترانه و شبنم،صد سال به سالهاي ستاره و دريا.
اين شعر تکمله ي پست پايين است!حلال که تا اينجا خونديش مطلبش رو هم بخون!!سال نو مبارک! | نوشته شده توسط يه آشنا در دوشنبه 28/12/1385 و ساعت 12:16 صبح | نظرات ديگران() | ||
| سال نو نزديکه!اين چند روز قبل عيد رو من خيلي دوست دارم!يه جورايي اتگار روزاي تعليقين!نه ديگه جزو امسال محسوب ميشن نه مال سال ديگه ان!!يه جور سرگشتگي دل انگيز با خودشون دارن!از اون تعليقاي خيلي لذت بخشه!از اونايي که...نمي دونم!فقط خيلي شبيه خودمه!سرگردون معلق بين زمين و آسمون!نه چرا زمين و آسمون؟بين زندگي و مرگ!بين بي هدفي و هدفمندي!!!بين تصميم و اجرا!!!
يه لحظه بيا کنارم وايسا!بيا با هم به سالي که گذشت نگاه کنيم!سال من چه طوري بود؟خوب بود؟نمي دونم بذار يه نگاه بهش بندازم!
اول سال با يه احساس فوق العاده شروع شد!يه احساسي که فکر مي کردم بهترين حس دنياست!چقدر خوشبخت بودم من اوايل 85!!!چقدر دنيا قشنگ شده بود!چقدر زندگي دوست داشتني بود!!چقدر برنامه داشتم!فکر کنم رکورد اميد به زندگي رو زده بودم!ولي خب...فکر کنم همه تون تجربه کردين که اينهمه خوشبختي رو دنيا تحمل نمي کنه!يه جوري خرابش ميکنه و در مورد من بايد بگم که کاملا موفق بود!بگذريم!تو همون دوره درسهاي دانشگاهم با افتضاحي مي گذشت!.....بسه!!!ديگه حوصله ي فکر کردن به امسال رو ندارم!!!!لعنت به من....لعنت که همين کار ساده رو هم تا آخرش نمي رم چه برسه به بقيه ي زندگي...
ول کن اصلا عيده!من نحس و چه به نوشتن موقع عيد!!!تو عيد بايد نوشته شاد باشه،شنگول باشه!!!من لا اقل تو وبلاگم زياد شاد نيستم!فقط يه چيزي...چرا با اينکه عيده و همه تو تب و تابن و همه بايد خوشحال و شاد باشن اينهمه آدمها عصبين؟چرا من امروز سه تا صحنه ي جر و بحث شديد ديدم و به مقدار معتنابهي دعواي پشت فرموني؟مگه عيد نيست؟....خدايا چه بلايي داره سرمون مياد؟
حالا خودمونيم غريبه که نيست!من نه اين آدم نحسيم که اينجا نشون ميدم نه اون آدم خندون بيغمي که بقيه جاها هستم!!!يه چيزيم بينابين اينا!!حتي اگه بخوام راستش رو بگم يه خورده به اون آدم شاده نزديکترم هستم!!اما ديگه خودت که مي دوني!ما ايرانيها يد طولايي تو آگرانديسمان غمها داريم!!!به خاطر بزرگنمايي و تمارض همه مون بايد کارت زرد بگيريم!
اين آخرين نوشته ي من در امسال است!از خداوند قادر متعال براي خود و همه ي دوستان و خانواده ي عزيزم و تمامي بازديدکنندگان وبلاگ اين حقير سالي سرشار از شادکامي و نشاط همراه با مقادير زياد حرکات موزون،خنده هاي از ته دل،حسهاي قشنگ و خاطرات به ياد ماندني تقاضا ميکنم!اميد که در سال جديد به حق مسلم خود نيز به طور کامل دست يابيم و مشت ديگري بر دهان آمريکا بزنيم و نگذاريم جاي زخمهاي قبلي خوب شود که آن ملعون جهانخوار بيشتر درد بکشد و حال وي اخذ گردد!!!!!...
به اميد اينکه سال ديگه وبلاگهاي همه مون بهتر از سال قبل بشه و بتونيم حرفهاي بهتري توشون بنويسيم!
نوروز مبارک،همه ي دوستايي که اينو مي خونين خيلي دوستون دارم!هر جاي اين نوشته هم اگر يکي رو ناراحت کرد بدونه من واقعا منظوري نداشتم!داشتم کلي نگاه مي کردم!!!
آها يه توصيه ي مهم!!!!!به خصوص براي خانمها!!!سبزه گره بزنين بختتون باز شه!!!من واسه خودتون ميگما!!!من خودم زن دارم!!!(ندارما!!!!جوگير نشيد يهو!!!)
تعطيلات خوش بگذره!اين مدت اگه وقتتون رو با خزعبلاتم گرفتم معذرت مي خوام!خيلي ممنون که مي خونين نوشته هام رو!!!!
بازديد کننده ي 1000 هم اگه تو عيد بود واسم کامنت بذاره بگه که بدونم کي بوده خوشحال شم!!!
مسافرت ميرين مراقب خودتون باشيد!!!اين بود بهارانه ي من که مي خواستم خيلي بهتر از اينا باشه اما همين شد ديگه!!!
سال نو مبارک!!!خداحافظ!البته فعلا!آها و يه چيز آخر تو سفراي عيد و اينا اگه من يهو مردم واسم فاتحه بخونيم کمتر داغم کنن اونور!!!
خداحافظ!
| نوشته شده توسط يه آشنا در يکشنبه 27/12/1385 و ساعت 1:21 صبح | نظرات ديگران() | ||
| مي شود گفت که اين ثانيه ها کوتاهند مي شود گفت که ساعات دگر در راهند مي شود گفت که فردا به خدا روز خداست چشم پــوشيد که از غفــلت ما آگــاهند
مي شود گفت نمازم که گذشته است،ولي دختـــران سر کوي حــــسن آقا ماهـند مي شود پير شد و ديد زد و هيزي کرد بعد فرياد زد اين نسل جوان گمراهند!!!!!!
چه قدر خوب حافظ گفت که:
واعظان کاين جلوه بر محراب و منبر مي کنند
چون به خلوت مي روند آن کار ديگر مي کنند
مشکلي دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر مي کنند؟
سالهاست که مشکل ما اينست!!!نمي گوييم که ما خوبيم اما من اگر خوبم اگر بد تو برو خود را باش!!
| نوشته شده توسط يه آشنا در شنبه 28/11/1385 و ساعت 11:12 عصر | نظرات ديگران() | ||
| نمي دونم کجا خوندم يا کي بود که مي گفت کل تاريخ همه ي مملکتها تحريف شده ست!!چون هميشه تاريخ رو برنده ها مينويسن!!!خيلي روي اين جمله فکر کردم!نمي تونم کامل باورش کنم چون بالاخره ايران من هميشه انسانهاي شريف و شجاعي داشته که با صداقت و در کمال شجاعت حقيقت رو بگن!!!ولي...ولي...
انجا ايران است!بهمن ماه 1385!28 سال بعد از انقلاب اسلامي!من نشسته ام و تصاوير تلويزيون رو نگاه مي کنم!ببينم...تو اينهمه سال چقدر تصور درست از انقلاب به ما دادن؟به ما که اون موقع نبوديم چي در مورد انقلاب گفتن؟آيا واقعا انقلاب فقط به همت و تلاش نيروهاي اسلامي به ثمر رسيد؟
چندتامون مي دونيم که جرقه ي قيام و مبارزات رو چپي ها زدن؟واسه کدومامون گفتن که حضور آشکار نيروهاي آخوندي(دقت کنين نمي گم اسلامي!!!)فقط و فقط بعد از عاشوراي سال 57 بوده؟بهمون گفتن که امام اولش اصلا مخالف شاه نبود؟گفتن که تو سخنرانيش گفته شاه من تورو دوست دارم و نمي خوام کنار بري،پس تورو توصيه مي کنم به رعايت اصول؟
چند نفرتون اون نوشته ي روزنامه ي زمان انقلاب رو ديدين که از قول امام نوشته بود مارکسيستها در ابراز عقايد آزادند؟يا براي کدوماتون گفتن که صدا و سيما که رکن اساسي بقا يا سقوط يک حکومته رو اول چريکهاي فدايي گرفتن بعد اسلامي ها باهاشون مذاکره کردن و ازشون خواستن که فعلا صدا و سيما رو تحويل اونا بدن!چپيها هم با حسن نيت انقلابي قبول کردن اما اسلامي ها اوضاع که آروم شد همه ي نيروهاي چپ رو قلع و قمع کردن؟
راستي مي دونين امام بعد از سر و سامون گرفتن انقلاب مي خواست برگرده قم وبه کار تدريس و تحقيقش برسه اما استقبال و خواهشهاي مردم منصرفش کرد؟
کسي هست که به من بگه چرا امام توي دولت موقت از ملي مذهبي ها استفاده کرد و مهندس بازرگان رو نخست وزير کرد؟خوب چه کاري بود؟ميتونست يه قشون آخوند معرفي کنه از همه ي بر و بچ حوزه!!!دولت موقت رو بده دست اونا!!نمي شد؟مگه آخوندها بهتر از ماها نمي فهمن؟مگه ما همه برابر نيستيم اما آخوندها برابرترند؟
قصد من از نوشتن اين مطلب نه مثلا روشنگريه و نه اسلام ستيزي و نه حتي آخوندستيزي!يک آخوند به خودي خود انسان بدي نيست!مي تونه در شرايط کاملا برابر با بقيه توي هر انتخاباتي شرکت کنه و نه به عنوان يه آخوند انتخاب يا انتصاب بشه که به عنوان يه انسان و يه کار بلد.حالا هر لباسي مي خواد داشته باشه!اما امان از قدرت که خيلي ها رو آلوده ي خودش کرده!!!!
من تاسفم از اينه که يه آقايي که خيلي خودش رو استاد و دکتر ميدونه توي پخش تلويزيوني راجع به خسرو گلسرخي ميگه اون آدم!اون آقا!با يه لحني تو مايه هاي يارو اما آخوندهايي که کشته شدن رو ميگه شهيد والامقام!و کوچکترين احترامي براي خسرو گلسرخي اون مرد بزرگ قايل نيست!!
مگه زمان انقلاب دسته بندي بود؟مگه همه مردم با هم نريختن تو خيابونا؟مگه مارکسيست ها و اسلاميها دوش به دوش هم مبارزه نکردن؟مگه قرار نبود برابري و مساوات براي همه باشه؟مگه چپي ها خون ندادن؟مگه مبارزه نکردن؟مگه هدف والا نداشتن؟پس چرا قهرمانهاي اونا ميشن اون آقا اما قهرمانهاي اسلامي ميشن شهيد بزرگوار؟
من نه مارکسيستم!نه چپيم!نه ضد اسلام!من مسلمونم!خدا رو هم قبول دارم!خيلي از عقايد مارکسيستها رو قبول ندارم!اما تو بعضي تفکراتشون قرابت عجيبي با طرز رفتار و حکومت حضرت علي هست!چرا ما که اينهمه ادعاي عليوار بودن داريم مثل علي رفتار نمي کنيم؟چرا آدمهايي که هم اندازه ي ما براي انقلاب زحمت کشيدن رو ارج نمي ذاريم؟
الان وقت بهره بردن از انقلابه!وقت به بار نشستنشه!بايد انقلابمون رو با سر بلندي بشناسونيم!نه اينکه تو هر مجمعي نشستيم با ادبيات لمپن سياسي حرف بزنيم و لات مآبانه همه رو تقبيح کنيم غير از خودمون و براي همه ي ابرقدرتها شاخ و شونه بکشيم؟چرا پس به رفاه نرسيديم؟چرا وضع اقتصاديمون خوب نشد؟چرا همه مون برابر نشديم؟چرا آزادي بيان پيدا نشد؟چرا هنوزم نظر مخالف تشويش اذهان عموميه و اقدام عليه نظام؟چرا پيشرفت نکرديم؟
نه...به خداوندي خدا اهداف انقلاب ما اين نبود!!!پدر مادراي ما واسه اين چيزا انقلاب نکردن!!!!خدايا...خداوندا...چرا...چرا ما اينهمه قلعه ي حيواناتي شديم!!!!چيزي نمونده تا ديگه تفاوتي بين آدمها و خوکها نتونيم پيدا کنيم!!!!! | نوشته شده توسط يه آشنا در جمعه 20/11/1385 و ساعت 1:32 صبح | نظرات ديگران() | ||
| ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ [22/2/1387- 11:10 ع] کلاغ پر...يا چرا سنگ شديم؟ [19/2/1387- 11:36 ع] مي نويسم... [7/5/1386- 12:8 ص] ذهن مغشوش!! [7/2/1386- 10:38 ع] اينست اسلام... [3/2/1386- 11:48 ع] جامعه ي زندگان....دنياي مردگان! [20/1/1386- 12:17 ص] سيندرلا...ما سنگ شديم! [28/12/1385- 12:16 ص] سال نو! [27/12/1385- 1:21 ص] نوروزتان پيروز! [28/11/1385- 11:12 ع] من اگر خوبم اگر بد... [20/11/1385- 1:32 ص] اينجا تاريخ را درست تحريف مي کنند!!!! [آرشيو شده ها] | ||