تا تو باز آیی من هم دوباره عاشق خواهم شد!
لطفا شما بیایید واسطه ی من و اگر بخواهم حال این روزها را در قالب کلمات بگنجانم چیزی نخواهد بود جز یک کلمه...بد...گویی زندگی خوش ندارد لبخند ما را تحمل کند یا مثلا با خودش می گوید هه این پسرک لیاقت شادی را ندارد.بگذار آدمش کنیم...و من همچنان چشم به راه یک آرامش ادامه دار یا یک لبخند غیر اتفاقی یا حتی...بگذریم...کاش لا اقل می فهمیدیم مشکل دنیا با این دل صاحب مرده مان چیست؟ می گویم من از میان شما این روزها از همه ی انسانهای اطرافم می ترسم...همه انگار غریبه هاییند که در کمین من نشسته اند تا به حرفی به بهانه ای ببرند همه ی آنچه برایم مانده را... از من خسته چه صحبتی خسته ام این هفته ها و روزها....خسته... به خدا من از بعضی حروف بی حوصله می ترسم! مدتها نبودم...نمی نوشتم...چون چیری نبود برای نوشتن و اگر هم بود دستی نبود که یارای قلم را داشته باشد و بنویسد...بس که ضعیف شده ایم این روزها و مشغله داریم و دور و برمان را شلوغ کرده ایم و به هیچی هم که نمی رسیم و ... بعضی از آدمها رقت انگیز هستند.تکلیفشان با خودشان مشخص نیست.نیستند..خوب نیستند...آن چیزی نیستند که همه می گویند...آشنایشان که می شوی...تجربه شان که می کنی نمی بینیشان...نیستند...آنچه می گویند نیستند لعنتیها... همه چیز وحشتناک و با سرعتی سرسام آور دارد تغییر می کند..همه اش هم به سمت بدتر شدن...من می دانم...من مرده شما زنده....دلم برای خیلی ها تنگ خواهد شد...نگو نه...من مطمئنم...صبر داشته باش و تماشا کن... کاش کسی در راه باشد چقدر گفتم حال همه ما خوبست و باز خب راستش را بخواهی عاقلی نه؟بگو که هستی؟نیستی؟...مهم نیست...تحمل می کنم...ولی تو را به هر آنچه مقدس می شماری...هوایم را داشته باش...به خدا من از بعضی حروف بی حوصله می ترسم از زمستان آمده بودم سید علی صالحی ای کاش دهم شهریور یکهزار و سیصد و نود را در پاریس می گذراندم.در آن پارک بزرگ نزدیک برج،روی نیمکتی که راس ساعت پنج بعد از ظهر با خداحافظی آرام آرام خورشید تاریک می شود.و من همین طور که خنکای دل چسب نیمکت را می چشیدم به ایفل خیره می شدم و به تو فکر می کردم...یا مثلا در لندن بودم و راس ساعت دوازده وقتی بیگ بن آخرین ضربه را می نواخت از روی پل بزرگ به داخل تیمز می پریدم و نام تو را با همه وجود فریاد می زدم...یا نه!مهاجری تنها و غریب بودم در نیویورک که مست و لا یعقل از بار در می آمدم و راس ساعت دو نیمه شب در خیابانهای شلوغ قدم می زدم و مجسمه را که از دور می دیدم تو را تصور می کردم و عشق بازیهای آزاد و رهایمان را...چه می شد همین لحظه از همین روز به جای اینجا که هستم و تلخ است و لحظه لحظه هایش آرامش و شادیم را ذره ذره می بلعد در پراگ بودم و بادخترکی زیبا می رقصیدیم و رقص که تمام می شد دست در دست با او در آرامش بی نظیر شهر قدم می زدیم و من در تمام مدت به تو فکر می کردم و تمام لحظه های آرامش کنار تو و دخترک را کنار درب منزلش ترک می کردم بی آنکه حتی ببوسمش....کاش می شد در ساعت سه و پنج دقیقه نیمه شب اول سپتامبر روی قایق کوچکی می نشستم و آرام درمیان کوچه پس کوچه های ونیز پارو می زدم و همینطور که ترانه ی مشترک نداشته مان را با صدای بلند می خواندم به بلم ران کناری سلام بلند و شادی میدادم و از زیر پل می گذشتم...یا همان مرد جهانگرد رویایمان می شدم که در استانبول و رم و میلان و بخارست و بلگراد و مارسی و بروژ و امستردام و وین و برلین و برن و زوریخ و فلورانس اطراق کرده و در خیابانهایشان به یاد تو قدم زده و در کافه ها به سلامتی تو نوشیده و شبها در کنار یک فنجان قهوه ی غلیظ برای تو نامه نوشته و روی نامه خوابش برده و صبح زن صاحب مسافرخانه را با نام تو صدا کرده...تازه می شد حتی مسافر ساده ای باشم که میان خرابه های تخت جمشید می گردد و ضجه می زند نبودنت را و برای سنگها خاطرات خوش روزگاران گدشته را می گوید...یا ولگردی کثیف باشم که زیر پل الله وردیخان زندگی می کند و هر شب با زاینده رود به یاد تو عشقبازی می کردم...هیچ کدام اینها هم که نبود می شد لا اقل روی دیوار بزرگ چین نشست و به یاد تو چای خورد...گرچه هیچ کجای جهان گوشه ی گرم آغوش تو نمی شد اما...ای کاش من این شب ها جایی بودم به جز این جا که هستم... همیشه دوست داشتم طوری زندگی کنم که در کمتر از ده دقیقه بتونم از همه ی اونچه که دارم دل بکنم...امروز که به زندگیم نگاه می کنم زندگیم سرشار از آدمها و چیزها و خاطراتی هستش که شاید با گذر قرنها هم نشه ازشون دل کند...و چه خوب که نه آدمها نه خاطرات تلخ نیستند...من امروز از اینجا که ایستاده ام به همه ی دنیا با صدای بلند می فهمانم که احساس خوشبختی می کنم... زرین برات خوشحالم...از صمیم قلب... زنگ زدم که بگویم زنگ زدم که بگویم بی من فروغ نخوان زنگ زدم که بگویم زنگ زدم که همه ی اینها را بگویم از بانوی مهربان و بزرگ و خوب نیلوفر لاری پور امشب یه دل سیر که نه اما کمی گریه کردم...از معدود کارهایی بود که به این آدم کوکی این روزها چسبید....لبهایتان پر خنده باد اما پیشنهاد می کنم امتحانش کنید....تضمین می کنم حال خوبش را... ممنون بابت روزهای خوب و اینهمه امید و اینهمه اتفاقهای خوب...من یک جنگجو هستم....با همه ی وجودم می جنگم و می خوام که پیروز باشم...آینده م مبهم و نگران کننده ست اما من از همین اوضاع عجیب و غریب یه بهشت می سازم...باید که بسازم....به کمک تو... یه وقتایی آدم زیاد می نویسه اما یه بخشی از اونهمه نوشته رو خیلی بیشتر دوست داره...اما وقتی میان و می خونند و کامنت می گذارن به تنها جایی که دقت نکردن همون بخشه...و اینه که یه وقتایی حس آدم رو از بین می بره.. ماه رمضون...ماه نوستالژیک من...با روزه یا بی روزه این ماه یه حال خوبی داره که خیلی خوبه.... شاد زندگی کنید...سعی کنید به هر چیز مزخرف و بی نمک با نمک بخندید...این جوری دنیا هم جای بهتری میشه...قبلا از "چه" گفتم که می گه: لبخند بزرگترین انتقامی ست که می توانیم از دنیا بگیریم...من که بدجوری این روزها انتقام می گیرم از این دنیای مزخرف لعنتی...به نظرم راه بهتریه از خودکشی... مرد بزرگ،بهترین دوست،برادر...یه کم خودت رو جمع کن...لزومی نداره همه ی عالم و آدم بدونن که ما حالمون خوب نیست یا زندگی داره روی بدش رو به ما نشون می ده...بلند شو و قوی باش..این جوری تسلیم مشکلات دنیا نشو..این تسلیم شدن دقیقا همون چیزیه که دنیا دوست داره که انجام بدی...پس مثل همیشه یاغی باش... همه ی عمر دلگیر و تنها ماندیم...یک بار نشد غربت تموم هم که نه حتی یه گوشه ی دنیا از چشمهای روشنمان ببارد...نمی دانم عیب چشمان ماست یا جنس تنهایمان... در روزگاری که تلخی و غصه نبودم...نه که نباشم نمی شد...ممنونم....شما همه خوبید...همه تون رو دوست دارم.بعصی رو بیش تر...دلم تنگه حسای خوب نوشته هاست...نباید تو زندگی غرق بشم....دیگه نمی شم...اینجا تنها جاییه که آرامش داره و پره از حسای خوب...سلام... دلم می خواست تو اوج ماه آخر بهار یه نامه بنویسم به یه مرد...به یه آدم خوب که این روزها مانندش کم پبدا میشه...بنویسم و ازش عذرخواهی کنم به اندازه ی همه ی مقداری که ما نا مردیم...اندازه ی تمام ترس و منفعت طلبیمون به پاش بیفتم و به تعداد بی عرضگی و دروغگویی و لاف زدنهامون ازش دلجویی کنم و بهش بگم سید برای کیا؟برای ما؟دیدی که ما لیاقتش رو نداشتیم...ننوشتم...امیدوارم هر جایی که هست سرش به سلامت باشه و هر روز قوی تر از روز قبل...کاش بدونه که دل من و خیلیهای دیگه هر روز باهاشه... حالم این روزها عالی نیست...بد هم نیست...زندگی هست...با همه خوبیها و همه ی بدیها...چند هفته ی فوق العاده زو داشتم...زندگی هم بد پیش نمی ره...دنیا داره سبز میشه کم کم...بدیها همیشه هست...مشکلات هم که تا دلت بخواهد...اما اتفاقهایی افتاده و داره می افته و خواهد افتاد که سختیها قابل تحمل به نظر میان...چه می دانم...خدا هوای همه ما را داشته باشد همه ی کسانی که دارید آرام آرام از زندگی من حذف می شوید مرا ببخشید...از صمیم قلب متاسفم...اما کاری که می کنم به نطرم صحیح هستش...پس کنار بیاید باهاش... به خاطر پرستویی در باد هنگامی که تو هلهله می کنی به خاطر یک سرود به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد به خاطر تو این بار نه حتما عموهایت را...خودت را به یاد آر و زندگی را و خیلی چیزهای دیگر را... شاملوی عزیز، کوه و حرفهای نگفته... چاره حتما جز این است که ناله ی شبگیر کنیم!مگه نه؟ اگر شعر می نویسم اگر تلخم این روزها اگر عبور نامهربان باد از میان گیسوها به گریه ام می اندازد اگر تنهایی، این روزها مرگبار است اگر برگهای بهاری شوق مرگ می زایند نه به خاطر اینست که تو نیستی و نه حتی برای جای خالی ات یا بی وفاییت اصلا این شعر برای تو نیست برای عزیزی ست که عشق سالیان است و نقاش زندگی و نیروی عبور از این همه سختی برای بانوی نازنینی است مهربان که شاید روزی ناگهان پیدا شود... و آغوش لحظه هایش را با من قسمت کند برای کسی ست که هست و می دانم روزی خواهد آمد و خستگی تمام این سالهای کشنده را با گرمای دستانمان از تن خواهیم گشود و بعد انتقام همه ی این روزهای سیاه را از دنیا خواهیم گرفت نمایشگاه کتاب تهران - 1390 امروز به عادت تمام این سالها نمایشگاه کتاب بودم...تنها...همان طور که دوست دارم...چقدر کتاب خریدم،چقدر حرف زدم و چقدر بوی دل انگیز کتابها را به ریه هایم فرو دادم...یکی از دلخوشی های بهاری من نمایشگاه کتاب تهران است...که سالی دو یا سه بار می روم و در میان آنهمه خوبی نفسی تازه می کنم... امسال نمایشگاه از نظر تعداد غرفه های مروج خرافه پرستی و فرهنگ عربستان بیش از سالهای گذشته درخشان بود و هین باعث می شود که آدم بتواند در امتداد بعضی راهرو ها حتی بدود و با فراغ بال ناشر خوب بعدی را به گزین گند...و همچنان برادران ناشر به طرز عجیبی مانند یک کتاب فروشی عمل می کنند و کتاب های یکدیگر را می فروشند..اما با همه ی اینها نمایشگاه حس خوبی دارد....هنوز که هنوز است حس خوبی دارد... ممنونم رفیق که در آن قحطی سیگار نمایشگاه درخواست من را قبول کردی و یک نخ وینستون عقابی اعلا به من دادی.باور کن که با همه ی افتضاحی اش نمی دانم چرا خیلی چسبید...ممنونم سید احمد حسینی عزیز با آن سبیل های بی نظیر که اینهمه مهربان کمکم کردی برای انتخاب کتاب شعر و دوستانت را مقدم داشتی و هرگز حتی ثانیه ای کتاب خودت را تبلیغ نکردی.و ممنون برای سی دی...ممنون منا اکبریان عزیز به خاطر لبخند دوست داشتنی ات و این که در اواسط اردیبهشت هنوز برایم آرزوی سالی خوش داری...ممنونم آرمان آرین عزیز به خاطر کتاب بی نظیر اشوزدنگهه و ناراحتم که مجوز ادامه اش را نمی گیری،ممنونم گروس عبدالملکیان خیلی عزیز که اینهمه مهربانی و اینهمه خوبی و دوست داشتنی و منبع استعداد و الهام،ممنونم آسیه احمدی که نمی شناسمت و نمی دانم کتابی که برای تو امضا شده چطور سر از وسایل من در آورده و ممنونم سعید که آنهمه راه برگشتی تا برای دو نفر دیگر از آنها که دوستشان داری کتاب امضا شده از گروس بگیری و برگشتی و سوالهایت را از آن بچه ها پرسیدی و نگذاشتی بعدها پشیمان شوی از نکرده ها... یاد دوران دبیرستان بخیر که برای آن کار دگر به نمایشگاه می رفتیم و عجیب که خوب هم موفق بودیم... بابت پست بد و دوست نداشتنی پایین مرا ببخشید.نمی دانم چرا اینهمه فشار حس می کنم این روزها...مطمئن شده ام که باید خوب بودن را کنار گذاشت تا حدی...و عجیب که دیدم این همه از دوستانم حتی برخی که فکرش را نمی کردم اینهمه درک کردند و اینهمه همدردند... تنهایی های من سالهاست که آن قدر بزرگ شده اند که حتی گاهی روزها می گذرد و من آفتاب را نمی بینم...و خوب وقتی کسی نیست، وقتی می دانی که کسی منتطر تو نمانده راحت تسلیم می شوی...و این دیگر جبر زمانه نیست...می شود انتخاب خودت... وقتی خسته ای...وقتی حالت از زتدگی به هم می خورد چه فرقی می کند که با شعر شروع کنی یا نه...وقتی زندگیت سراسر شعر غم انگیزی ست واقعا خنده دار است که دنبال شعر و شاعری و نکته ی نغز و این مزخرفات بگردی...خوب می دانستم حال خوشم موقتی ست مطمئن بودم دوباره همه ی بدیهای زندگی سر بر می آورند و شروع می کنند به قطره قطره خوردن شوق زندگی دوباره ی من...این روزها گاهی فکر می کنم کاش همه ی مشکلات دنیا یک مشت مشکلات مبتذل عاشقانه بود که به همان شدت و سرعتی که می آید کم کم هم می رود و تازه می توان با آدمهای دیگر التیامش داد..باز می گویم نه.کاش همان بچه ای می شدم که همه ی غمهای دنیا غصه ی دو سه نمره کم و زیاد بود و نگرانی اینکه شیطنت های مدرسه به گوش مادر نرسد...واقعا خسته ام از این زندگی بی کیفیت پر از استرس...من دارم خفه می شم... کسانی که مرا می شناسند از نزدیک خوب می دانند که من چقدر در زندگی احترام آنها برایم مهم است...گاهی حتی خیلی بیشتر از حدی که باید است و بارها حتی باعث دلخوری دوستانم شده ام اما کاری نکرده ام که آنها از من برنجند...اما این روزها خسته شده ام...حس آدمی را دارم که همه ش در زندگی کوتاه آمده..هیچوقت حرفم را به آنها نزدم...اجازه دادم در همه ی مراحل زندگی ام در تمام مسائل من دخالت کنند و نظر بدهند...آرزو به دلم ماند که یک بار کاری را که خود دوست دارم انجام دهم...چون همیشه کارهایی که دوست داشته ام انجام بدهم با مخالفت آنها مواجه شد...حتی من این فرصت را پیدا نکردم که رشته ای را که دوست دارم بخونم...چون جنابشان با تهدید مجبورم کردن که رشته ای که دوست دارن رو بخونم...من دلم می خواست خودم باشم...من دلم می خواست خودم تصمیم بگیرم...من دلم می خواست اشتباه کنم...دلم می خواست این فرصت رو داشته باشم که اگر تصمیمی می گیرم خودم بفهمم که اشتباه بوده نه اینکه قبل از انجامش همه ی زوایای قضیه برام روشن بشه...من دلم می خواست بی اضطراب عاشق شوم....دلم می خواست کسی به من نگوید این دختر به درد تو نمی خورد یا آن دختر معلوم الحال است و آن یکی بدون خانواده...من دلم می خواست وقتی کارهایی که دوست دارم انجام می دهم پنهانی نباشند...من دلم می خواست در اینجا هم خودم باشم نه یک کس دیگر..من دلم می خواست دانشگاهم که تمام شد کارهای دیگری کنم نه این که صد جور کلاس بروم برای کنکور کارشناسی ارشد....من دلم می خواست که اگر حرفی می زدم یا نظری می دادم کسی برنگردد به من بگوید دوباره تحت تاثیر کی قرار گرفتی...من دلم می خواست همان طور که در همه ی محیط های خارج از اینجا جماعتی روی حرف من حساب می کنند و نظرم برایشان مهم است آنها هم پشیزی برای حرفهای من ارزش قائل بودند...من دلم می خواست با ذوق بر می گشتم به اینجا نه اینکه از عمد تا ساعت نه شب کلاس بگیرم که تازه ده از سر کار به اینجا بیایم..من دلم می خواست اگر فارغ التحصیل می شوم او به خاطر خودم خوشحال باشد و هر روز نگوید مدرکت چه شد برای شرکت نیاز داریم...من دلم نمی خواست مردم فکر کنند آدم خوبی هستم و فکرم زیباست و نظراتم جالب است و می نویسم و دلم می خواهد روشن فکر باشم..من دلم می خواست آنها این گونه در مورد من فکر کنند... دلم گریه می خواهد...زار زار و از ته دل... خسته ام..خیلی خسته...متنفرم از این زندگی و این روزها.. خداوندا نه مرا ابراهیم آفریدی نه سیاوش...مردیم که...قصه ی زندگیمان را هر طور می نویسند آخرش ما می سوزیم.. این چه حس تازه ایست در درون من که تازگی بیشتر به مرگ فکر می کنم تا به زندگی... امشب سرآغاز ظغیانی بزرگ بود علیه آنها...این شروع یک طوفان وحشتناکه...اما دیگه هیچی برام مهم نیست...دیگه نمی گذارم کسی برای من تصمیم بگیره...دلم می خواد تو زندگیم اشتباه کنم...اون هم زیاد... حالم از هر چی درس و کار و مدرک و نظام وظیفه و کنکور و معافی و همه چی بهم می خوره... خیلی بدم...خیلی... یه کم پیاز داغ قضیه را زیاد کزدم...حالا که دوباره می خوانم آش به آن شوری هم نبوده و من آن چنان پسر پاستوریزه ای نبوده ام...اما....بماند یادگار از روزگاری که حال خوشی نداشتیم...این حرفها حرفهایی بود که مثلا من باید چهار یا پنج سال پیش می نوشتم نه حالا که تا سی راه آن چنان زیادی نیست...ولی واقعا خسته بودم از زندگی.. متنفرم از اینهمه تلخی و نفرت... اه...این اردیبهشت لعنتی جهنم شده که...کاش زودتر بگذرد... همه ی چیزهای خوب این روزها...نیست.... بیا به راه، بگو خلاص، برو به خواب. سید علی صالحی با احتساب امروز- یا نمی دانم شایذ هم بدون احتساب - روزهای زیادی می شود که من تا مرز نوشتن پیش آمده ام اما دریغ از یک واژه...حتی امشب هم با این حال عجیب که خودم هم از تفسیرش عاجز مانده ام نمی خواستم چیزی بنویسم.و در واقع حوب که نگاه کنی به این نوشته ی امشب اطلاقی نمی توان داشت...اینکه مجموعه اشعار سید علی صالحی را باز کنی و بر حسب اتفاق شعری بیاید وصف حال و اینجا کپی کنی و بعد هم شروع کنی به نوشتن این سطور بدون ذره ای فکر و ذره ای برنامه و نقشه را هر چه بگویم دست نوشته نمی نامم...این نوشته هست که باشد...حالا هزار نفر هم بیایند بگویند اینجا قدیم تر ها حال بهتری داشت...مهم نیست...باور کن که اصلا ذره ای هم برایم مهم نیست...گذشته سعید دیگری بود اکنون سعید دیگریست و من همینم که هستم....من سالهاست که فی البداهه زندگی می کنم و فی البداهه می نویسم و فی البداهه حرف می زنم و فی البداهه انتخاب می کنم و فی البداهه می خندم و فی البداهه فحش می دهم و فی البداهه سیگار می کشم و فی البداهه می میرم... بیست و چهارمین روز از اولین ماه سال را که یاد بیاوری تولد من است..از این که کسی از دوستان وبلاگ تبریکی نگفت که بگذریم و آن بانوی عزیز هم که پرسید که سالروز تولدتان است و پاسخ مثبت شنید و دیگر به روی مبارک هم نیاورد را هم که فراموش کنیم می رسیم به اتفاقات عالی و روز عالیتر و آدمهای فوق العاده ای که هرگز احتمال نمی دادم به فکر تولد من باشند و هدیه های عالی امسال و حال خوش آن روز که ترکشهایش تا الان ادامه پیدا کرده..روز تولدم را دوست دارم و خیلی خوشحالم که هست...احتمالا تا سی سالگی همچنان هم دوست خواهم داشتش.. نوشتن در حین چرت زدن تجربه ی جدیدی بود که امشب نصیب من شد... تظاهر به خوب بودن همیشه هم کمک کننده نیست... دلم خیلی چیزها می خواهد...خیلی چیز ها... لعنتی... بخش جدیدی از نوشته های سریالی لا به لای نوشته ها به راه خواهم انداخت به نام داستان آدمها یا چنین چیزی...احتمالا نامش جز این نخواهد بود...نوشته هاییست برای همه عزیزانی که در همه ی این سالها بر بخشی از زندگی من تاثیر داشته اند...برای سپاس یا قدردانی یا..نمی دانم هر چه که اسمش را می گذارید تنها به تنهایی تو می اندیشم سلام بانو این روزها که می گذرد بهترم از تمام روزهای گذشته..فشارها،هر چند موقتی، برداشته شده اند و فرصت نفس کشیدن به من ارزانی داشته اند.آن تب و تابها و التهابهای اولیه ی من در برخورد با تو که گذشت باز مثل عادت همیشه ی این سالها رخوت و بی تفاوتی حسی بود که در من جوانه زد و همچنان مثل همه ی ماجراهای تقریبا مشابه-تو بگو خفیف تر- پشیمانی و به مسخره گرفتن تفکرات پیشین و باور این که احساس من به تو هم مانند همیشه هوسی بوده زودگذر یا جوی یا سوء تفاهمی یا...کافیست...رهایم که کنی تا صبح می توانم برایت کلمه قطار کنم.. همین می شود که مطابق معمول تو را وارد دایره ی دوستان می کنم و سعی می کنم مثل یک دوست با تو صمیمی باشم و شوخی کنیم و بخندیم و گپ بزنیم و از لحظاتی که هستیم لذت ببریم و بعد هم که رفتی...هیچ دیگر.رفته ای تا فردا...مثل همه ی انشانهای پیش از تو...مثل بقیه ی آدمهای دنیا...مثل تمام آدمهای پیشنهادهای دوستان و همه ی آشناییهای خودم در تمام این چهار سال... حالا این روزها دوباره آفتاب همان آفتاب همیشگی شده و هر روز خیلی معمولی طلوع می کند و مسیری در آسمان می پیماید و شب که می شود خیلی کلیشه ای غروب می کند،بی آنکه روزها طعمی دیگر داشته باشند.بی آنکه من انگیزه ای برای نکشیدن سیگار داشته باشم و بی آنکه دلم بلرزد و هیجان پنهان کردنش چالشی باشد برای این روزهای عادی متوالی.می بینی بانو؟همه چیز مثل سابق شده.نه من دیگر برای نزدیکی با تو نقشه می کشم نه تو دیگر سعی می کنی در جمع مرا نادیده بگیری و نه دیگر حتی فکر تو آزارم می دهد...من،منِ سابقم و تو هم برای من میم(یا سین یا پ یا...لعنت...هر حرفی که می خواهی بگذار اینجا) و نه بانو...فقط...فقط در این میان مطلب کوچکی آزارم می دهد.این که هرگاه با تو حرف می زنم.مثلا همین امروز هم...دلم می گیرد...دلم می گیرد که تو هستی و من هستم و بانویی نیست... و چقدر این روزها دلم سرشار احساس بی مخاطب است و خودم خالی از احساس... کات.. لبخند که زدی... تمام شادی ها برابرت کمرنگ شد دوست که شدی،... هر که پیش از تو بود،در نظرم دشمن آمد حتی بهترینشان بانو...چه خوب که هستی... چه خوب که شدی شک سیگارهایم... پ.ش: بانو کمی صبر کنید...لحظه نزدیک است...و نفس من.. سال جدید چه خوب آغاز شده و من چقدر خوبم این روزها...مهمانیهای هر روزه با مقادیر معتنابهی چاشنی خنده و این بار از ته دل و لذت عید و بهار و عیدی و ...سالها بود این همه خوب نبودم..کاش بشه که تا آخر سال همی طور بمونه...من می خوام و می مونه... آدمهایی که عید رو و بهار رو و عید دیدنی رو و این کارهای خیلی قشنگ ایرانی رو دوست ندارند واقعا انسانهای غمگینی هستند و نیازمند ترحم...می دونم که نود و نه درصدشون فقط اداهای روشن فکری دارن و خب مثل خیلی از ما ایرانیها روشن فکری رو بد متوجه شده ن و خب همین که ته دلشون بهار رو دوست دارن خوبه اما اون قلیل عده ای که واقعا دوست ندارند و عید هیچ حسی توشون بیدار نمی کنه واقعا...بی خیال چه کار دارم به کار مردم که حالا از فردا دوستانم یکی یکی بیایند و گله کنند از من... چند نفر از دوستانی که لینکشون تو وبلاگم بود به دلایل مختلف از تعطیل شدن وبلاگ تا نپسندیدن نوشته ها و سایر موارد حذف شدن...می دونم که ناراحت نمی شند.چون اولا من همیشه بدون اطلاع لینک می کنم و ضمن اینکه بعید می دونم هیچ کدوم هرگز به وبلاگم بیان. امسال چند تا نقشه ی عالی برای خودم و زندگیم دارم...امیدوارم که بشه... با احترام فراوان متنفرم از خانمهایی که تو بخش معرفی وبلاگ یا پروفایلشون شروع به تهدید می کنند که مثلا پیام خصوصی ندید یا آقایون حدتون رو حفظ کنید یا اینکه جوابتون داده نمی شه و از این حرفها...این جرف من به منزله ی تایید کار یک سری از آقایون تو بلاگستان نیست اما به نظرم این که یک نفر اینها رو بنویسه و از این تهدید ها بکنه خیلی کار چیپی هستش و فقط شخصیت اون خانم رو پایین میاره...علیرغم میل باطنیم اخیرا دو تا از این خانمها رو لینک کردم چون قوت قلمشون این نقیصه رو تحت الشعاع قرار داده بود... گله دارم از دو گروه...یکی اونهمه بازدید کننده ای که هر روز میان و دریغ از یه کامنت خشک و خالی و یکی دیگه هم از بعضی از دوستانم که بهارانه م رو نخوندن یا خوندن و براشون مهم نبود... دارم میرم شمال...احتمالا تا بعد از تعطیلات...به تغییر آب و هوا و فضا نیاز دلرم...و کلی آدمهای خوب می بینم اونجا... پست بعدی سرانجام بانو هست... مازیار کاش می دیدمت مرد... چه پست بدی نوشتم!! قمریهای بی خیال هم فهمیده اند بنفشه های کوهی هم فهمیده اند سنگریزه های کناره ی رود هم فهمیده اند همه ی اینها درست استاد سید علی صالحی یکبار دیگه هم یه سال دیگه اومد و رفت...برنامه های خیلی خوبی برای بهارانه م داشتم،کلی هم فکر کرده بودم در موردش...مثلا یکیش نوشتن یه هفت سین مخصوص خودم از همه ی اتفاقهای امسال بود...که خب نشد.نه به خاطر اینکه نخواستم که خیلی هم برای نوشتنش سعی کردم.اما اگر به قفل شدن گاه و بیگاه مغز اعتقاد دارید که پس منم دچار همون شده بودم.هر چی فکر کردم نتونستم سین ها رو جور کنم.یعنی ذهن من هر وقت که درگیر یه چهارچوب خاص می شه نمی تونه خوب کار کنه.اینه که دیگه شرمنده شدیم.این نوشته هم می خوام در کمال سادگی و بدون تکلف و آرایه و در کمال صمیمیت و البته خالی از نق و غر و کاملا خوشحال باشه.همون طور که من امروز هستم.و فردا خواهم بود و می خوام تا همیشه باشم. امروز که داشتم امسال رو با خودم مرور می کردم دیدم خیلی هم سال بدی نبود.یعنی اگر ایندیوجوال(به به چه انگلیسی باحالی بلغور می کنه استاد!) بهش نگاه کنم خیلی هم بد بوده...اصلا از بد هم اون طرفتر اما در مقایسه با سالهای قبلترش داستان یک چشم در شهر کورها پادشاهه پیش میاد...چون انصافا امسال یکی از کم بلاترین سالهای همه ی این دوران بود و من تا حد زیادی آروم بودم.و مطمئنم سال آینده یه چند تا چالش کوچیک رو که رد کنم دیگه همه ی تیره روزیهام تمو می شه.امسال سال آخر غصه ست...که البته غصه های امسال هم باید بکشه کنار از جلوی سعید...از همین امروز همه ی زندگی می شه بیخیال...بی خیال درد و غم و غصه... سال رو که بخوام مرور کنم به چند تا اتفاق خیلی خوب بر می خورم و اتفاقات بد رو هم که عمرا بنویسم.اتفاقات بد فقط تو چند ثانیه از ذهن من باید خارج بشن(به به آلبوم جدید استاد ابی رو به صورت سیمولتینیس با این نوشته دارم گوش می دم...چه کرده استاد)،(همچنان چه خارجکی می پرونه استاد)(رسید به آهنگ من رو حالا نوازش کن)(دوست دارم انگلیسی بگم قاطی حرفهام که تو حرص بخوری.آره خودت)(بسه پرانتز بریم ادامه متن)...خب...امسال سال شکوفایی وبلاگم بود.بعد از چهار سال بالاخره چند تا دوست واقعا محشر و عالی پیدا کردم که خب از بس اسمشون رو بردم خیلی کلیشه شدند اما می خوام یه تقدیر خیلی عالی بابت همه ی این یک سال ازشون داشته باشم و بابت همه ی خوبیهاشون...همه ی دوستان خیلی خوبی که لینکشون تو وبلاگ من هست و علی الخصوص اون نزدیکترهاشون که خب با مازیار و مزدک شروع می شند.حریر و شاسکول و گلچهره،مریم بهزامی خیلی خیلی عزیز،علیرضا دوست خیلی قدیمیم،(نمی شی عشق ثابت پس بیا و اتفاقی باش..یه فصل رو که نمی مونی تو یک لحظه اقاقی باش-این رو استاد تو آهنگ پلک می خونه.و چه محشر-)ستاره ی خیلی خیلی خوب که خیلی زیاد دلم تنگ شده براش،رها و گل نوش و سایان،شیوا بلوریان نازنین که واقعا سرپرایز بزرگ امسال من بود خوندن نوشته هاش(از قصد نوشتم سرپرایز)،حوای بسیار توانا و تی تی عزیزم که خب مگه میشه فراموشت کرد خانم؟،سارای خیلی مهربان و دوست داشتنی،پرنده که یه دونه ست و بی نظیر و تک و بزرگوار،استاد هاشور و پارسا مبارز درجه یک،و خب البته زرین دویوونه ی عجیب غریب و الهه ی عزیزم البته...معذرت می خوام گر کسی جا موند.ببخشید به این ذهن الکن و مجنون.(آهنگ جهان بینی هم فوق العاده ست...وای چه لذتی داره گوش کردن یه آلبوم محشر بعد از مدتها)...اتفاق خوب دیگه کار جدیدم بود.که واقعا فضای فوق العاده ای که داره می ارزه به همه ی سختیها و صبح زود بیدار شدنها و پول کم و همه چیزش.و همکارهای فوق العاده ای که دارم و خنده های ممتد و اون همه رفاقت و انرژی مثبت و خب همه ی شاگردهای خیلی نازنینم(که البته می دونم هیچکدوم اینجا رو نمی خونن)...دیگه عوض کردن ماشین و خب مشخص شدن وضع سربازیم هم خیلی اتفاقهای خوبی بود...خدایا دوست دارم...بلا کم سرم نمیاری اما من دوستت دارم.می دونم که تنهام نمی ذاری... امسال ضدیت من با اونا بیشتر و بیشتر شد ولی فقط یک روز رفتم تا فضای اعتراض رو ببینم...حرف در مورد این اتفاقات بمونه تو وبلاگ جدید اجتماعی و سیاسی که چهار نفری می خوایم از سال آینده به امید خدا راه بندازیم...فقط تو این آخر سالی ادای احترام می کنم به روح همه ی اون بزرگهایی که شهید شدند امسال به ناحق..چه ایران و چه هر جای دیگه ی دنیا(آلبوم استاد همین الان با آهنگ تصمیم تموم شد.می ارزه همین الان یک بار دیگه گوش دادش...فوق العاده بود)..هر جا که هستید و دارید این نوشته رو می خونید خواهش می کنم از خدا براشون طلب آرامش بیشتر کنید...ضمن این که یاد همه ی مون باشه که خیلی اتفاقها افتاد اما هیچ جای دنیا من جمله ایران قیامت نشد....بماند حالا تا بعد... می دونم که خیلی طولانی می نویسم پستهام رو...می دونم که لطف می کنید تحمل می کنید اینهمه رو.قول می دم از سال آینده کوتاه کنم خودم رو... ماجراهای بانو و اینکه چطور شک سیگارهام شد و پایانش به کجا می رسه بمونه برای اول سال نود... دلم برای ماهیهای قرمز می سوزه...خیلی...نه واسه اینکه زندانی اند..نه واسه اینکه همه دنیاشون توی تنگ خلاصه می شه..فقط واسه اینکه تو حوض پرورش داده می شن...چون خیلی بی وطن اند...درست مثل خیلی از ماها...دلم براشون میسوزه...(دارم میشگنم آسون و تو نیستی-استاد فرمودند) خیلی حرف نگفته دارم..اما می دونم که الان کله من رو می کنید از بس طولانی شد. نود سال عالییه...دهه نود فوق العاده خواهد بود...شاید همه یه بار دیگه مزه ی عشق رو چشیدیم...یا مزه ی آرامش رو یا حتی مزه ی آزادی رو یا مزه ی خوشبختی رو یا مزه ی کنار عرق!! رو یا شایدم همه ش رو... واسه همه ی دوستام به پاس همه ی لطفی که به من داشتند و همه ی احساس خوبی که امسال به من دادند یه سورپرایز دارم...دونه دونه به همه تون می گم متوجه می شید... پروردگارا...هوایمان را داشته باشه به اندازه ی همه ی حرفهایی که نمی توانیم بر زبان بیاوریم و به بزرگی همه ی خاطره هایی که در تمام این سالها با دست خودمان به لجن کشیدیم... همه ی روزهای نرفته همه ی روزهای رفته هم شب که بیاید حالا آوازی بخوان مهم نیست چراغ را بالاتر بگیر! چراغ را بالاتر می گیرم...چراغها را بالاتر بگیرید...و تمام...
این چند واژه مشکل شوید،
من می گویم به احتمال قوی
باید به خواب کتاب و خانه و سکوت برگردید،
اما برنمی گردند،
می گویند الا بلا
تو شاعری
و تو باید ما را به یک ترانه ساده دعوت کنی
ور نه آبرویت را آینه می کنیم
آینه را می شکنیم،
و شکستن هم یکی از همین همراهان خاموش ماست!
ما برهنه زاده می شویم
مبهم و پوشیده به خواب می آییم
بعد هم می رویم
گوشه ی کتابی کهنه
کنار کلماتی که تو ندیده ای،نخوانده ای،نمی دانی!
از بعضی حروف بی حوصله می ترسم
می ترسم از شما به یک جمله ی ناجور
به یک جمله ی مبهم و پر سوال برسم!
بد است دارم راه راست خودم را می روم؟
کاری به کسی ندارم،
برای خودم
گاه همهمه ی حرفی،هوای خوشی،خواب تبسمی...
دیگر از من بی چراغ چه می خواهید؟
کدام کلمه
کو ترانه ای؟
لطفا شما واسطه من و این چند واژه مشکل شوید!
قول می دهم گاهی به احتیاط
اگر شد شاید به یک ترانه،به یک صدا
به یک صحبت ساده قناعت کنم
تو حتی باورت نشد!
آن روز باد می آمد
من هم دروغ گفته بودم به آسمان
یعنی گفته بوذم خوبیم،حالمان خوب است
اما تو عاقل تر از آنی که باورت شود
به هزار امید
تا بر تابستان شانه ات آشیان کنم
اما تنها چشم هایت را لحظه ای نوشیدم
در آن انبوه تن های غمگین اطرافت
جایی نبود برای آشیانم یا حتی نفسی نشستن
شرمسار سرهای آرام گرفته بر شانه هایت
بازگشتم !!!
فردا شاید بروم
و به این زودی برنگردم
بگویم آب تنگ ماهی را عوض کن
و هر وقت قهوه می خوری
فراموش نکن
ته فنجانت را نگاه کنی
و حواست به سرشانه ی پیراهنت هم باشد
که همیشه بعد از سلام
یا پس از خداحافظی
سایه قهوه ای و طلایی و صورتی عجیبی را
که ترکیبی از رنگهای صورتم بود
با خود به یادگاری می برد
بوسه ها و دعاهایت را
به چهار طرف
- و محض احتیاط -
به هشت طرف فوت کن
گاهی به یاد من بیفت
و به سیاره ام نگاه کن
که زیاد دور نیست
. گل سرخی هم ندارد
و اگر به سینما یا تئاتر رفتی
دو بلیط بخر
اما کسی گوشی را بر نداشت...
همچون طوفانی به شیشه ی زندگیم ضربه می زد
وقتی در گرماگرم عرق ریزان تابستان،
پاییز میهمان لحظه هایم بود
وقتی همه چیز سیاه بود
تو بودی که ناجی تن خسته من شدی
تو آمدی و با دستان استوارت پنجره ها را گشودی
تو آمدی و نگاه سبزت پاییز نفرت بار را بهار کرد
تو آمدی و نور آمد و مهربانی تو سقف آرامشم شد
بانوی شبهای کافه و ستاره
از راه دور...سپاس
به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای
به خاطرِ یک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود میبینی
به خاطر یک قصه در سردترینِ شبها تاریکترینِ شبها
به خاطر عروسکهای تو، نه به خاطر انسانه ای بزرگ
به خاطر سنگ فرشی که مرا به تو می رساند، نه به خاطر شاهراه های دور دست
به خاطر کندو ها و زنبورهای کوچک
به خاطر جار سپید ابر در آسمان بزرگ آرام
به خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند
به یاد آر...
دیگر نه در کوچه می مانم
نه به خانه برمی گزدم
پاک خسته ام از حرفِ گریه، از خواب آدمی.
دیگر هیچ علاقه ای به التفات این و آن ندارم
حتی به فهم سکوت، به صحبت سنگ،
به بود،به نبود،
به هر چه همین حدود!
فقط می خواهم کمی بخوابم،
بالای صخره ای از اینجا دور...
شبِ یک دامنه از بوی پونه و کتاب،
یک بسته سیگار
عکسی از ری را
و یک پیاله ی آب.
بعد انگار که نیامده رفته باشم.
خداحافظ نسیمای غمگین من!
کاش می آمدی روبروی روزی از روزگار ما،
کاش می آمدی و به باد می گفتی یک دقیقه آرام بگیرد،
کنار پرچین خانه ما گلی گمنام
بعد از هزار بهار هنوز خواب همان پاییز تلخ را می بیند.
آیا سزاوار نبود همه ی ما شبیه ترانه هایمان می زیستیم؟!
فروردین است،
اما آشیانه ها را باد خواهد برد.
خیالی نیست!
فروردین است،
اما آفتابِ تنبلِ دامنه را باد خواهد برد.
خیالی نیست!
فروردین است،
اما سایه روشنانِ سحری را باد خواهد برد.
خیالی نیست!
اما بهار سفر کرده ی ما کی برمی گردد؟
واقعا خیالی نیست!؟
همین امروز است.
همین امروز است
شب مجبور است
تمام شکوفه های روشنِ شبتاب را
باور کند.
می دانم این بادهای گرسنه
از چیدن بی هنگام نی زارها آمده اند
اما سرت را که بالا بگیری
یک آسمان مروارید پراکنده آن بالاست.
آفتاب غایب باشد
رد پای کمرنگ همین پرنده تا پشت کوه،
یعنی خیلی چیزها.
| Design By : Pichak |
